
حمیدرضا مهدیزاده
استاد مسعود بهنود عزیز، ضمن سپاس بیکران از شما بابت این گفت و گوی ویژه درباره ابتهاج. ابتدا باید بابت حمایت همیشگیتان، و دلداریهای مستمر از حقیر در سالهای اخیر که مایه امیدم برای ادامه کار روزنامهنگاری در وانفسای تهران شده، بینهایت سپاسگزار باشم. حالا پس از این همه سال، نوبت به گفتوگوی خودمان دو نفر رسیده است. گفتوگوی شاگرد و استاد. انگار سرنوشت من هم گره خورده به سرنوشت معشوقی چون «هوشنگ ابتهاج» از روزی که در همان دیدار اول، شما را دعوت کرد به منزلش در خیابان کوشک تهران برای «صرف ناهار» تا روزی که مقابلش نشستید در شهر کلن آلمان جهت انجام مصاحبه، بیش از 40 سال «زمان؛ صرف شد!» البته انگار من خوش شانستر از سایه هستم چون کلنجار ما برای این مصاحبه، پس از حدود 2سال بهپایان رسید. برای اولین سوال؛ موافقید با گفتوگو بر سر چگونگی آشنایی با «ارغوان شعر ایران» شروع کنیم؟
ممنون عزیزم. البته دوست میداشتم زمانی که این گفتوگو میان ما صورت میگیرد، در تهران باشم و سالهای غم دوری از خانه، به پایان رسیده باشد. به هرحال تقدیر این است. در مورد آغاز آشنایی و سپس رفاقت من و سایه، حرفهایی را از قبل گفتهام و حرفهایی را هم الان به شما میگویم که برای اولین مرتبه است.
من قصد شرکت در مراسم ختم مرحوم بنان را داشتم که از افتخارات موسیقی ایران هستند و اگر اشتباه نکنم در بالکن منزل مرحوم انجوی بودم و داشتیم آماده میشدیم که راهی مراسم شویم. از دور دیدیم آقای ابتهاج هم در حال حرکت است. با مرحوم انجوی به خیابان رفتیم، دید و بازدیدی داشتیم و راهی مراسم ختم مرحوم بنان شدیم
سال ۱۳۴۴ که هنوز دبیرستانی بودم، تازه وارد همکاری با مجلهها و روزنامهها شده بودم. ابتدا کارم را از روزنامه اطلاعات شروع کردم. آقای «پرویز نقیبی» سردبیر ما که بسیار هم انسان خوشذوقی بود، یکبار به من گفت: از شاعرها کسی را میشناسی؟ همه آنها در سکوت رفتند و این مسئله بسیار بد است، به همین جهت فکر میکنم باید بروی …






