
۱۲پرسش کلیدی محمد قوچانی از مرد شماره ۲ صدا و سیما - دوستانی از صاحب این قلم پرسیدهاند در مناقشهٔ اخیر آقایان دکتر عبدالکریم سروش - متفکر برجستهٔ ایرانی- و محمد قوچانی روزنامهنگار خوشقریحه و صاحبسبْک، جانبْدار کدام سویم و حق یا بیشینهٔ حق را از آنِ کدام یک میدانم.
راست این است که بیشتر دچار شگفتیام چرا که از این منازعه حقیقتی مکشوف نمیشود.
پیداست که با هر ادعایی دربارهٔ پایان یک مقوله یا پروژه مشکل دارم و حتی شکست آن. چه مشروطه باشد و چه اصلاح طلبی و چه روشنفکری دینی چرا که زمان زیادی از نظریهٔ مشهور فوکویاما دربارهٔ «پایان تاریخ» با تصور چیرگی لیبرالیسم نمیگذرد که دیدیم هم تزاریسم روسی سربرآورد و هم امپریالیسم آمریکایی و هم طالبان بازگشت. یا احمدینژاد درست هنگامی ظهور کرد که همه میپنداشتند اصلاحطلبی بیبازگشت است و با همین تصور دست به رقابتی درونی زدند و حاصل آن برآمدن معجزهٔ هزارهٔ سوم بود.
یا چرا در ۱۸ و ۱۹ دی غافلگیر شدند چون فرض بر این بود که جریان سلطنتطلب برانداز فاقد قدرت بسیجکنندگی و تهییج و تحریک است و اتفاق دیگری افتاد و البته با جنگ ۴۰ روزه حباب این توهم باز شکسته است.
با این وصف نه مشروطه شکست خورد. نه اصلاحطلبی بیبازگشت بود و نه روشنفکری دینی به پایان راه رسیده و اتفاقا پوست انداخته ولو جلودار آن نخواهد مانند آقای ملکیان خود را به چند سروش تقسیم کند. بنا براین پایانی در کار نیست.
تعبیر «مرگ» را تنها برای آدمیان می توان به کار برد و هیچ اندیشهای دچار مرگ نمیشود یا اگر شد قابلیت احیا دارد. دونالد ترامپ گواه دیگری است که استعمار کهنه هم به پایان نرسیده و سودای بازگرداندن جهان را به آن دوران دارد و اتفاقا با همین نگاه پایانی و گذار از یک دوره است که آلوین تافلر در «جابهجایی در قدرت»بختی برای او قایل نیست در حالی که تنها چند ماه بعد از مرگ او سربرآورد ( آبان ۱۳۹۵).
شخم زدن کتابی از دکتر سروش در ۴۰ سال قبل هم طبعا به منتقدان این حق را میدهد که سراغ نقدهای آقای …












