يکشنبه ۸ شهريور ۱۴۰۵ ساعت ۰۰:۳۳روایت رجایی از رجاییبعضی ها به این دنیا می آیند که بذر خوبی و نیکی ها را بکارند تا دیگران درو کنند. اصلا همه وجودشان خیر است و برکت و رجایی یکی از آنها بود. روایت او از زندگی اش به همان سادگی زیستش است. ساده و بی تکلف.
روایت رجایی از رجاییبه گزارش مردم سالاری آنلاین به نقل از خبرنگار جماران، هشتم شهریور ماه سال 60 بود که نفوذ ضربه محکم بعدی اش را به نظام جمهوری اسلامی زد و در آن واحد هم رئیس جمهور و هم نخست وزیر را به شهادت رساند. دو بازویی که عمر ریاست شان به یک ماه هم نمی رسید. محمدعلی رجایی که پیش از این، پست نخست وزیری را عهده دار بود در معرفی خودش گفته است:
من محمد علی رجایی در سال 1312 در قزوین در خانواده ای مذهبی متولد شدم. پدرم شخصی پیشهور بود و در بازار مغازه خرازی داشت. در چهار سالگی او را از دست دادم و مسئولیت اداره زندگی ما به عهده مادر و برادرم افتاد، برادرم در آن موقع 13 سال داشت.
من، طبق معمول به دبستان می رفتم؛ درسم را ادامه داده تا موفق به اخذ مدرک ششم ابتدایی شدم. بعد از آن به کار در بازار پرداختم و شاگردی را از مغازه دائیام که خرازی بود، شروع کردم. حدود 14 سال داشتم که قزوین را به قصد تهران ترک گفتم، در تهران، ابتدا در بازار آهن فروشان به شاگردی مشغول شدم و مدتی را هم به دستفروشی گذراندم. بعد از مدتی دستفروشی، رفتم به تیمچه "حاجبالدوله" چند جایی شاگردی کردم و مجددا به دستفروشی پرداختم که مصادف شد با دوران حکومت رزمآرا. روزی رزمآرا تصمیم گرفت که دستفروش های سبزه میدان را جمع کند و این باعث شد که بساط کاسبی ما را هم جمع کردند. همان موقع نیروی هوایی با مدرک ابتدایی برای گروهبانی استخدام میکرد و من هم با مدرک ششم ابتدایی، برای گروهبانی، وارد نیروی هوایی شدم.
27 سال با آیت الله طالقانی
بعد از مدتی با فداییان اسلام همکاری می کردم و در جلسات آنان شرکت داشتم. مصدق هم فعالیتش در همان موقع در اوج بود و ما جذب این شعار فداییان اسلام شدیم که میگفتند: "همه کار و همه چیز تنها برای خدا" و "اسلام برتر از همه چیز است و هیچ چیز برتر از اسلام نیست" و بالاخره اینکه "احکام اسلام باید مو به مو اجرا شود."
بعد از 4 سال اول نیروی هوایی که 28 مرداد اتفاق افتاد و من به همراه عده زیادی از افراد …













