
من سفر با قطار را خیلی دوست دارم؛ نه صرفاً بهخاطر راحتی، امنیت و قیمت مناسب آن، بلکه بیشتر بهخاطر دوستیهای موقت اما گاه جذابی که در قطار شکل میگیرد. انبوهی از اطلاعات تجربی ارزشمند ردوبدل میشود و ایدههای تازهای در ذهن آدم شکل میگیرد. حتی بحثهای داخل قطار و کدورتهای لحظهای آن هم جالب است. امکان شکلگیری چنین اجتماعی در اتوبوس و هواپیما وجود ندارد؛ چون نه زمانش هست و نه حوصلهاش. در هر دو نیز عامل ترس و اضطراب حرف اول را میزند.
دیشب هم یکی از آن سفرهای جالب بود. همسفران ما یک سرباز جوان، یک بازاری و یک نفر با شغل آزاد بودند. از رنگ رخسار سرباز و بازاری میشد همهچیز را فهمید و نیازی به گفتوگوی آنچنانی نبود، اما ماجرای نفر سوم متفاوت بود. لبخندی بر لب و آرامشی در چهره داشت. در این شرایط بحرانی و میان حوادث لحظهای، چنین آرامشی غیرمعمول بود.
کنجکاوی امانم را برید و بیمقدمه پرسیدم: «شغل شما چیست؟» مرد جوان جواب داد: «در خارج از ایران شرکت باربری دارم.» پاسخ او تعجب و حیرت مرا برطرف کرد. خب، ایشان این دو سال را دور از معرکه و سرزمین بلاخیز مادری گذرانده بود و طبیعی بود که اینچنین خونسرد و خوشبینانه اتفاقات پیش رو را تحلیل کند. پرسش بعدی من درباره موطن دوم او بود و همین، بحث را حسابی گرم کرد. حدود پنج سال بود که در قبرس زندگی میکرد. من نیز در مقام مجری این گفتوگو، فرصت گلهگذاریهای تکراری را از همکوپهایهای عزیز گرفتم و میدان بحث را تماموکمال در اختیار دوست قبرسی قرار دادم.
ابتدا علت هجوم ایرانیان برای ادامه تحصیل در این کشور، با وجود دانشگاههای نهچندان معروف و معتبر آن را پرسیدم. البته پاسخ چندان دشوار نبود.
همسفر ما دریافت آسانتر ویزای تحصیلی و فرار موقت از کشور را از دلایل این استقبال دانست. خب، قبرس مستعمره سابق بریتانیاست، دروازهای به اروپا محسوب میشود و بخشی از آن نیز در اتحادیه اروپا قرار دارد؛ بنابراین شاید بتوان از طریق ورود به آن، آسانتر مهاجرت کرد. همسفر ما در آنجا شرکت باربری داشت. به گفته خودش، اقامت پنجسالهاش بهزودی کامل میشد و پس از آن پاسپورت این کشور را دریافت میکرد. او از کشوری دوتکه برای ما گفت؛ از بخش شمالی که در اختیار ترکهاست و بخش جنوبی که جمهوری قبرس بر آن حکومت میکند. بریتانیا نیز دو …







