
مردی سالخورده در خانه ای قدیمی زندگی می کرد. او پرنده ای زیبا داشت که سال ها در قفسی طلایی نگهداری می شد.
پیرمرد هر روز برای پرنده آب و دانه می گذاشت، قفسش را تمیز می کرد و ساعت ها به آوازش گوش می داد.
پرنده همه چیز داشت؛ غذای کافی، آب تازه و جای امنی برای زندگی.
اما یک روز اتفاقی افتاد که همه چیز را تغییر داد.
پنجره خانه باز مانده بود و درِ قفس نیز کاملاً باز بود.
پرنده می توانست آزاد شود.
اما پرواز نکرد.
روی چوب داخل قفس نشست و فقط به آسمان نگاه کرد.
پیرمرد متوجه شد و با مهربانی گفت:
- در باز است... اگر می خواهی، می توانی بروی.
پرنده تکان نخورد.
روز بعد هم در قفس باز بود.
روز سوم نیز همین طور.
پرنده هر روز تا نزدیکی در قفس می آمد، بیرون را نگاه می کرد، اما دوباره به جای قبلی خود برمی گشت.
یک روز پیرمرد قفس را کنار پنجره گذاشت.
نسیم ملایمی وارد اتاق شد و برگ های درخت حیاط را تکان داد.
پرنده با کنجکاوی سرش را بیرون آورد.
برای نخستین بار یک پایش را روی لبه قفس گذاشت.
لحظه ای مکث کرد.
انگار در ذهنش می گفت:
«اگر بیرون بروم چه می شود؟ اگر نتوانم برگردم چه؟ اگر غذا پیدا نکنم چه؟ اگر گم شوم چه؟»
ترس دوباره او را به داخل قفس برگرداند.
پیرمرد چیزی نگفت.
…










