
🌳 دانه ای که جوانه نمی زد
پیرمردی سالخورده در خانه ای کوچک، باغچه ای زیبا داشت.
هر صبح زود از خواب بیدار می شد، به باغچه می رفت، به گل ها آب می داد و علف های هرز را می کند.
یک روز دانه کوچکی در دست گرفت و آن را در گوشه ای از باغچه کاشت.
هر روز به آن آب می داد و منتظر بود جوانه ای از خاک بیرون بیاید.
یک هفته گذشت.
هیچ اتفاقی نیفتاد.
هفته دوم هم گذشت.
باز هم خبری نبود.
همسایه که هر روز پیرمرد را مشغول مراقبت از خاک می دید، خندید و گفت:
«فکر نمی کنی این دانه خراب شده؟ این همه آب می دهی و هنوز هیچ چیزی از خاک بیرون نیامده!»
پیرمرد لبخندی زد و گفت:
«شاید حق با تو باشد، اما من هنوز نمی دانم زیر این خاک چه اتفاقی می افتد.»
روزها گذشت.
پیرمرد همچنان هر صبح به آن قسمت از باغچه آب می داد.
یک روز همسایه دوباره گفت:
«هنوز هم به این خاک آب می دهی؟»
پیرمرد جواب داد:
«بله. شاید چیزی که من نمی بینم، در حال رشد کردن باشد.»
چند روز بعد، باران شدیدی بارید.
صبح روز بعد، وقتی پیرمرد به باغچه رفت، با تعجب دید یک جوانه سبز کوچک از دل خاک بیرون آمده است.
…












