
🪞 آینه شکسته
دختری جوان هر روز از کنار مغازه پیرمردی عبور می کرد.
پیرمرد در مغازه اش وسایل قدیمی می فروخت و همیشه یک آینه بزرگ و قدیمی کنار پنجره داشت.
یک روز دختر مقابل آینه ایستاد و به تصویر خودش نگاه کرد.
با تعجب گفت:
«چه آینه بدی! صورتم را عجیب و زشت نشان می دهد.»
پیرمرد لبخند زد و گفت:
«آینه شکسته است.»
دختر گفت:
«پس چرا هنوز آن را نگه داشته ای؟»
پیرمرد جواب داد:
«چون این آینه را پدرم به من هدیه داده. ارزشش فقط به تصویری نیست که نشان می دهد.»
دختر شانه بالا انداخت و رفت.
روزها گذشت.
یک روز دختر با ناراحتی نزد پیرمرد آمد و گفت:
«دوستم دیگر با من صحبت نمی کند. فکر می کنم آدم بدی است.»
پیرمرد پرسید:
«مطمئنی؟»
دختر گفت:
«بله. رفتارهایش خیلی بد است.»
پیرمرد آینه را برداشت و جلوی دختر گرفت.
گفت:
«اگر این آینه شکسته باشد، هر چیزی را که جلویش قرار بگیرد، ناقص نشان می دهد. اما آیا واقعاً آن آدم ناقص است؟»
دختر لحظه ای سکوت کرد.
پیرمرد ادامه داد:
«گاهی ناراحتی، عصبانیت یا دلخوری ما هم مثل همان ترک های آینه است. باعث می شود آدم های دیگر را آن …












