این بخش بهصورت خودکار گردآوری شده است. برای مطالعه کامل خبر، به منبع اصلی مراجعه کنید.
پل کوچک
در روستایی کوچک، پیرمردی به نام «یونس» زندگی می کرد. خانه اش در یک طرف رودخانه بود و برای رسیدن به بازار باید هر روز از روی پلی چوبی و قدیمی عبور می کرد.
پل سال ها بود که تعمیر نشده بود و چند تخته آن شکسته و لق شده بودند.
یک روز صبح، یونس هنگام عبور از پل متوجه شد یکی از تخته ها تقریباً از جا درآمده است. می دانست اگر کسی با عجله از آنجا عبور کند، ممکن است پایش داخل شکاف بیفتد.
با خودش گفت:
«من که دیگر پیر شده ام؛ شاید بهتر باشد بی خیالش شوم.»
اما چند قدم که دور شد، ایستاد.
به پل نگاه کرد و برگشت.
چند ساعت وقت گذاشت و با چند تکه چوب و میخ، تخته شکسته را محکم کرد.
یکی از همسایه ها که او را دید، خندید و گفت:
«یونس! این پل را دولت باید درست کند، نه تو. چرا این همه خودت را خسته می کنی؟»
یونس لبخندی زد و گفت: …












