در روستایی کوچک، جوانی به نام «نوید» زندگی می کرد که آرزو داشت کشاورز موفقی شود.
یک روز تصمیم گرفت قطعه زمین کوچکی را که از پدرش به ارث برده بود، آماده کند.
زمین را شخم زد، بذر خرید و تمام دانه ها را با دقت در خاک کاشت.
هر روز صبح زود از خواب بیدار می شد، به زمین می رفت و منتظر می ماند تا جوانه های سبز را ببیند.
یک هفته گذشت.
هیچ اتفاقی نیفتاد.
نوید با ناراحتی گفت:
«حتماً بذرها خراب بوده اند.»
اما پیرزنی که در خانه کناری زندگی می کرد، حرفش را شنید و گفت:
«کمی صبر کن پسرم.»
نوید پاسخ داد:
«یک هفته گذشته! چرا هنوز چیزی رشد نکرده؟»
پیرزن لبخند زد و گفت:
«بذر وقتی زیر خاک است، دیده نمی شود؛ اما این به معنی آن نیست که هیچ کاری نمی کند.»
نوید حرف او را جدی نگرفت.
چند روز دیگر گذشت.
باز هم خبری از جوانه نبود.
نوید عصبانی شد. با خودش گفت:
«این زمین هیچ فایده ای ندارد.»
او تصمیم گرفت زمین را رها کند. …












