
در روستایی دورافتاده، پیرزنی تنها در خانه ای کوچک زندگی می کرد.
هر شب، درست پیش از غروب، فانوس کوچکش را روشن می کرد و آن را پشت پنجره می گذاشت.
همسایه ها می دانستند که پیرزن این کار را هر شب انجام می دهد، اما کسی دلیلش را نمی دانست.
یک شب، پسر جوانی از او پرسید:
- مادرجان، چرا هر شب این فانوس را روشن می کنی؟ مگر کسی قرار است به خانه ات بیاید؟
پیرزن لبخند زد و گفت:
- شاید.
جوان خندید و گفت:
- «شاید» یعنی چه؟
پیرزن به جاده تاریک بیرون خانه نگاه کرد و گفت:
- سال ها پیش، پسرم برای پیدا کردن کار از روستا رفت. قبل از رفتن گفت روزی برمی گردد.
جوان آرام پرسید:
- برگشت؟
پیرزن سرش را پایین انداخت و گفت:
- هنوز نه.
جوان با ناراحتی گفت:
- پس چرا هنوز منتظری؟
پیرزن فانوس را روی پنجره گذاشت و جواب داد:
- من نمی دانم او چه زمانی برمی گردد، اما می خواهم اگر یک شب از این جاده گذشت، بداند که هنوز خانه ای …










