
🌳 درختی که کسی ندید
در روستایی زیبا، پیرمردی هر صبح از خانه بیرون می آمد و در کنار جاده نهال کوچکی می کاشت.
یک روز جوانی که از آنجا عبور می کرد، ایستاد و با تعجب پرسید:
پدرجان، چرا هر روز نهال می کاری؟
پیرمرد در حالی که خاک اطراف نهال را صاف می کرد، گفت:
چون می خواهم اینجا روزی سایه داشته باشد.
جوان خندید و گفت:
اما این درخت حداقل ده سال دیگر بزرگ می شود! آن زمان شما دیگر پیرتر شده اید. شاید حتی نتوانید از سایه اش استفاده کنید.
پیرمرد بی آنکه ناراحت شود، بیلش را کنار گذاشت و گفت:
وقتی من کودک بودم، درختانی بودند که دیگران کاشته بودند. من زیر سایه آنها نشستم، میوه شان را خوردم و حتی صاحبشان را نمی شناختم.
جوان ساکت شد.
پیرمرد ادامه داد:
اگر آنها منتظر می ماندند تا خودشان از سایه درخت استفاده کنند، شاید امروز من جایی برای نشستن نداشتم.
جوان به نهال کوچک نگاه کرد.
پیرمرد گفت:
بعضی کارها را انجام می دهیم نه برای خودمان، بلکه برای کسانی که هنوز آنها را نمی شناسیم.
جوان آن روز رفت، اما حرف پیرمرد در ذهنش ماند.
سال ها گذشت.
پیرمرد دیگر توان راه رفتن نداشت و بیشتر روزها در خانه می ماند.
روزی نوه اش از کنار جاده عبور کرد و با صحنه ای زیبا روبه رو شد.
نهالی …









