
قصه «مورچه ای که کوهی را جابه جا کرد» برای کودک ۷ ساله
روزی روزگاری، در دامنه ی تپه ای سبز، مورچه ای زندگی می کرد به نام ریزه. ریزه از همه ی مورچه ها کوچک تر بود، اما بازوهایش از همه قوی تر.
یک روز، ریزه دانه ای بزرگ پیدا کرد. دانه از او بزرگ تر بود. او دانه را بر دوش گرفت و به سویِ خانه حرکت کرد. اما در میانه ی راه، سنگی بزرگ ایستاده بود. سنگ برای ریزه مانندِ کوهی بود.
ریزه نزدِ ملخ رفت و گفت: «ای ملخ، این سنگ راهِ مرا بسته است. آیا می توانی آن را جابه جا کنی؟» ملخ خندید و گفت: «من برای پریدن ساخته شده ام، نه برای جابه جا کردنِ سنگ. خودت کاری بکن.»
ریزه نزدِ موش رفت و گفت: «ای موش، این سنگ راهِ مرا بسته است. آیا می توانی آن را جابه جا کنی؟» موش شانه بالا انداخت و گفت: «من برای کندنِ لانه ساخته شده ام، نه برای سنگ. خودت کاری بکن.»
ریزه نزدِ کلاغ رفت و گفت: «ای کلاغ، این سنگ راهِ مرا بسته است. آیا می توانی آن را جابه جا کنی؟» کلاغ سر تکان داد و گفت: «من برای پرواز ساخته شده ام، نه برای سنگ. خودت کاری بکن.»
…










