
قصه «صندوقچه ی پدربزرگ و نقشه ی گمشده» برای کودک ۸ ساله
یکی بود، یکی نبود. در خانه ای با حیاطی پر از درخت، پدربزرگی زندگی می کرد به نام اوستا کریم. اوستا کریم مردی آرام بود با موهای سپید و صدایی که مانندِ خش خشِ برگ ها نرم بود.
در گوشه ی اتاقش، صندوقچه ای چوبی بود. صندوقچه قفلی برنجی داشت و سال ها بود که باز نشده بود. مانی، نوه ی اوستا کریم، هر بار که به خانه ی پدربزرگ می آمد، به صندوقچه نگاه می کرد و می پرسید: «پدربزرگ، درونِ آن چیست؟»
پدربزرگ لبخند می زد و می گفت: «درونِ آن نقشه ای است. نقشه ای که جایِ گنج را نشان می دهد. اما کلیدش گم شده است، و تا کلید پیدا نشود، گنج نیز پیدا نخواهد شد.»
یک روزِ پاییزی، مانی تصمیم گرفت کلید را بیابد. نخست کشوهای میز را گشت. کلید نبود. سپس طاقچه ی بالای شومینه را نگاه کرد. کلید نبود. پس به انباری رفت و جعبه های کهنه را یکی یکی باز کرد. باز هم کلید نبود.
مانی خسته شد و کنارِ قفسه ی کتاب ها نشست. سرش را میانِ دو دستش گرفت. چشمش به کتابی افتاد که جلدش آبی بود. این کتاب، همان کتابی بود که پدربزرگ هر شب پیش از خواب، برایش داستان می خواند.
مانی کتاب را برداشت. آن را باز کرد. و میانِ دو صفحه، چیزی درخشید.
کلیدِ برنجی، آرام، میانِ برگ های کتاب خوابیده بود.
مانی دوید و کلید را به پدربزرگ نشان داد. پدربزرگ خندید و گفت: «کلید همیشه نزدیک ترین جا بود، جایی که قصه …











