
پیرمردی در باغ کوچکش مشغول کاشتن نهال انار بود.
همسایه جوانش که از کنار باغ رد می شد، او را دید و با تعجب پرسید:
«پدرجان، چرا این نهال را می کاری؟»
پیرمرد لبخند زد و گفت:
«می خواهم روزی از میوه هایش بخورم.»
جوان خندید و گفت:
«اما این درخت چند سال طول می کشد تا بار بدهد! شما تا آن زمان پیرتر شده اید. شاید اصلاً نتوانید از میوه اش استفاده کنید.»
پیرمرد بی آنکه ناراحت شود، خاک اطراف نهال را مرتب کرد و گفت:
«درختانی که امروز از میوه شان می خوریم، سال ها پیش کسانی کاشته اند که ما را نمی شناختند.»
جوان ساکت شد.
پیرمرد ادامه داد:
«اگر آنها هم مثل من فکر می کردند و می گفتند چون خودمان قرار نیست از این درخت استفاده کنیم، پس چرا آن را بکاریم، امروز ما سایه و میوه این درخت ها را نداشتیم.»
جوان به نهال کوچک نگاه کرد.
پیرمرد گفت:
«بعضی کارها را نباید فقط برای خودمان انجام دهیم. شاید نتیجه کار ما سهم زندگی دیگری باشد.»
سال ها گذشت.
پیرمرد از دنیا رفت.
درخت انار بزرگ شده بود و هر سال میوه های سرخ و شیرین می داد.
روزی پسر همان جوان که حالا خودش مردی میانسال شده بود، از کنار باغ عبور کرد.
درخت انار را دید و از پدرش پرسید:
«این درخت را چه کسی کاشته است؟»
پدرش لبخند زد و گفت:
«پیرمردی که سال …









