
🏺 کاسه ای که همه آن را بی ارزش می دانستند
در روستایی کوچک، پیرمردی به نام کاظم زندگی می کرد.
او مردی آرام و کم حرف بود و هر روز صبح با یک کاسه سفالی قدیمی از خانه بیرون می رفت.
کاسه ترک کوچکی داشت و ظاهرش چندان زیبا نبود.
مردم روستا وقتی او را می دیدند، گاهی می گفتند:
- این پیرمرد چرا هنوز این کاسه شکسته را نگه داشته است؟
کاظم هیچ وقت جواب نمی داد.
فقط کاسه را با دقت می شست و هر روز همراه خودش می برد. 👦 پسر جوانی که کنجکاو شد
یک روز جوانی به نام سامان که تازه به روستا آمده بود، از پیرمرد پرسید:
- عمو کاظم، چرا این کاسه را دور نمی اندازید؟
پیرمرد گفت:
- چون هنوز برای من ارزش دارد.
سامان خندید و گفت:
- اما ترک خورده و قدیمی است. یک کاسه نو بهتر نیست؟
پیرمرد جواب داد:
- شاید از نظر تو بهتر باشد.
سامان که کنجکاو شده بود، پرسید:
- این کاسه چه چیزی دارد که کاسه های دیگر ندارند؟
پیرمرد لحظه ای سکوت کرد و گفت:
- خاطره.
اما سامان معنای حرف او را نفهمید. 🌧️ روز بارانی
چند روز بعد، باران شدیدی در روستا بارید.
سامان در راه خانه متوجه شد پیرمرد کنار دیوار نشسته و حال خوبی ندارد.
جلو رفت و پرسید:
- عمو کاظم، مشکلی پیش آمده؟
پیرمرد گفت:
- چیزی نیست، فقط امروز نتوانستم کاری انجام دهم.
سامان نگاهی به کاسه سفالی انداخت.
داخل آن چند تکه نان خشک بود.
پرسید:
- این نان ها برای شماست؟
پیرمرد لبخند زد و گفت:
- نه، برای گنجشک هاست.
سامان با تعجب پرسید:
- برای گنجشک ها؟
کاظم گفت:
- سال ها پیش، وقتی همسرم زنده بود، هر صبح برای پرنده ها نان خرد می کرد. بعد از رفتنش، من این کار را ادامه دادم.
❤️ راز کاسه قدیمی
پیرمرد کاسه را در دست گرفت و ادامه داد:
- این کاسه را همسرم با دست خودش ساخته بود.
سامان با تعجب به کاسه نگاه کرد.
دیگر برایش یک ظرف ترک خورده و قدیمی نبود.
پیرمرد گفت:
- مردم روستا فقط ظاهر این کاسه را می بینند و فکر …









