
کفاشی که دلش برای دیگران می تپید
در محله ای قدیمی، پیرمردی کفاش زندگی می کرد. مغازه کوچک او پر از کفش های قدیمی، ابزارهای ساده و بوی چرم بود.
پیرمرد هر روز کفش های مردم را تعمیر می کرد و با دقت آن ها را مثل روز اول نو می کرد.
مردم محله می گفتند:
«او فقط کفش تعمیر نمی کند؛ او به وسایل قدیمی دوباره فرصت زندگی می دهد.»
کفش های پاره یک کودک
یک روز پسرکی با کفش های پاره وارد مغازه شد. آرام گفت:
«آقا، می شود این کفش ها را درست کنید؟ من پول زیادی ندارم، اما باید فردا به مدرسه بروم.»
پیرمرد کفش ها را گرفت و لبخند زد:
«نگران نباش پسرم، درستش می کنم.»
شب تا دیر وقت کار کرد. کفش ها را دوخت، تمیز کرد و حتی قسمت هایی را که خیلی خراب شده بود، تعمیر کرد.
صبح روز بعد، کودک برای گرفتن کفش ها آمد.
پرسید:
«چقدر باید پرداخت کنم؟»
پیرمرد گفت:
«فقط قول بده وقتی بزرگ شدی، اگر کسی به کمک نیاز داشت، دستش را بگیری.»
سال ها بعد...
سال ها گذشت. پیرمرد دیگر پیرتر شده …











