
به گزارش پایگاه خبری تحلیلی اندیشه معاصر ؛ اتفاقی برایمان میافتد که فکر میکنیم خوب نیست؛ در حقیقت خیلی هم از آن اتفاق بدمان میآید و دوست داشتیم طور دیگری بود. این حالت برای همه انسانها اتفاق میافتد و فقط نوع و سطح اهمیت آن متفاوت است. مثلا تا حالا شده هدیهای بگیرید که دوستش نداشته باشید و با خودتان فکر کنید «این دیگه چه هدیهایه؟» یا «من اصلا این مدلش رو دوست ندارم» یا فرزندتان در این شرایط قرار بگیرد و این واکنش را داشته باشد؟ در این وضعیت چهکار میکنید؟ هدیه را پس میدهید یا به او میگویید که «اشکالی نداره اگه استفادهاش نکنی»؟ پسدادن هدیه که کار خوبی نیست؛ پس احتمالا هدیه استفاده نمیشود یا با بیمیلی استفاده میشود. آیا تابهحال شده به همان هدیه طور دیگری نگاه کنید و ببینید شاید کاربرد جالبی داشته باشد؟
کتاب «یک شالگردن و نصفی» از مجموعه «قصههای رنگیرنگی» چنین داستانی دارد. این کتاب که به نویسندگی آماندا براندون و ترجمه و بازنویسی فرزین سوری و ارغوان غلامی است، از شالگردنی بلند میگوید که مادربزرگ برای «برفی» بافته است. برفی که یک بره کوچولو است، آن را دوست ندارد چون فکر میکند با این شالگردن نمیتواند بازی کند. در واقع او دوست داشت از مادربزرگ یک اسباببازی هدیه میگرفت مثل یک توپ. شالگردن خیلی بلند است و برفی اصلا نمیتواند با آن کاری کند؛ نه میتواند خودش را گرم کند و نه بازی کند و نه حتی بهراحتی با آن راه برود. او خسته و ناراحت، شالگردن را رها میکند؛ اما همانموقع دوستش سر میرسد و با خوشحالی میگوید: «آخ جان! یک شالگردن و نصفی!». پنبه، شالگردن را به درخت آویزان میکند و با برفی تابسواری میکنند. بهتدریج بقیه هم به آن دو نفر میپیوندند و با شالگردن کارهای مختلفی انجام میدهند مثل بازی طنابکشی یا بستن آن به واگن چوبی یک سگ کوچک.
کتاب «یک شالگردن و نصفی» ماجراهای کوتاه و جالبی درباره متفاوتنگاهکردن به یک مسئله دارد. …












