
من شما را بیش از آنکه رئیسجمهور ایران بدانم، جراح قلبی میبینم که ناگهان به اتاق عمل فراخوانده شده است . بیمار کشوری هشتاد و هفت میلیونی است که هنوز قفسه سینهاش بهطور کامل گشوده نشده و عوارض جراحی را افزایش داده است.
با توجه به سوابق اجرایی شما، دور از ذهن نیست که نامزدی در انتخابات را بیش از آنکه مسیری واقعی به سوی پاستور بدانید، تجربهای سیاسی تلقی میکردید. ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادند و شما ناگهان به تنها گزینه یک جریان سیاسی تبدیل شدید؛ جریانی که سالها تجربه حضور در قدرت را داشته و قواعد بازی را بهتر از رقبای سیاسی خود میشناسد و خوب میداند چگونه از فرصتها استفاده کند. به هر روی، شما رئیسجمهور شدید؛ رویدادی که به هنگام ثبتنام در انتخابات، نه خودتان آن را محتمل میدانستید و نه چون من .
اما پیروزی در انتخابات، نه پایان مسیر، که آغاز مواجهه با واقعیتهای سخت حکمرانی بود. هنوز گرد و غبار مراسم تحلیف ننشسته بود که حوادث یکی پس از دیگری از راه رسیدند. بحرانهای امنیتی، تنشهای منطقهای، درگیریهای نظامی و فشارهای اقتصادی، همگی در فاصلهای کوتاه بر سر دولت کمبنیه شما فرود آمدند؛ دولتی که بیش از آنکه بر شانههای مدیران کارآزموده استوار باشد، بر مصلحتاندیشیهای سیاسی بنا شده بود. بدین ترتیب، کشتی دولت در گرداب بحرانها گرفتار آمد و رکوردهای کمسابقه نرخ تورم، رشد نقدینگی و افزایش پایه پولی و تجربه یکی از طولانیترین دورههای اختلال و قطع اینترنت در جهان در حافظه عمومی ماندگار شد .
آقای رئیسجمهور؛ هر بار که اوضاع پیچیدهتر شد، چهره شما نیز خستهتر به نظر رسید؛ مردی که شاید در آغاز راه، سودای آن داشت که نامش در شمار مصلحان این سرزمین ثبت شود، ناگهان خود را در میانه میدان مینی یافت که از هر سو ترکش بحرانهای ناخوانده بر آن فرود میآمد . طبیعی است که در چنین فضایی، زمزمه استعفا نیز شنیده شود؛ پیرامون هر رئیسجمهور، حلقهای از ذینفعان شکل میگیرد؛ کسانی که کامیابی یا حتی ماندگاری او را با منافع خود گره میزنند. در …












