
خانه مادام را از آن ماشین آتش نشانی سرکوچه میشناختم. از بین الحرمین که خارج میشدیم و چند قدم راسته بازار را جلو میآمدیم، بعد پل طویریج به سمت شارع العباس، کوچهای بود که ما را از سیل شلوغی خیابان به سکوت امن یک اتاق سه د رچهار خالی پناه میداد.
مادام، یک پیردختر پنجاه و چندساله عراقی بود. اولین بار به واسطه یکی از رفقا مستأجر اتاق بالایی خانه اش شدیم. یک اتاق با یک یخچال کوچک که روی درش وجب به وجب مگنتهای رنگی میوهای چسبانده بود. یک بخاری برقی که نباید زیاد روشن میگذاشتیم، چون فیوز برق ممکن بود بالا بزند.
یک قوری استیل کوچک و چند فنجان که اجازه داشتیم توی آشپزخانه مشاع خانه برای خودمان چای درست کنیم. چند دست رختخواب، یک سرویس بهداشتی با دوش حمام و یک پنجره رو به شلوغی خیابانی که هیچ معلوم نبود چند نفرشان توی آن شلوغی اربعین سرپناهی پیدا کردهاند یا نه.
مادام، زنی لاغر اندام با صورتی کشیده و صدایی بلند بود. خودش را با این اسم معرفی میکرد. خانه مادام قوانین و مقررات مدونی داشت که اگر رعایت میکردی میشد آن قدر در دل صاحبش جا باز کنی که حتی آلبوم عکسهای جوانی اش را برایمان باز کند.
مادام، یک عراقی دست و دل باز شبیه به باقی عراقیهای ایام اربعین نبود. آن یک ماهه اربعین را میخواست چند دیناری از قبل اتاق بالای خانه اش به جیب بزند. رقم چندان کمی هم نمیگفت. تنها کمی ارزانتر از هزینه یک اتاق توی یک مسافرخانه مرتب حوالی حرم. اگر پرحرفیها و سرک کشیدنهای گاه و بیگاهش را فاکتور میگرفتی، باقی اش موقعیت خوبی بود، اما یک چیز به وضوح پیدا بود و آن اینکه، اجاره بهای اتاق بهانه است.
مادام دلش هم صحبت میخواست. دست و پاشکسته فارسی میفهمید و کمی حرف هم میزد. دلش میخواست عکسهای جوانی اش را نشانمان بدهد …












