
مریم شیعه | شهرآرانیوز؛ در جادهای که نجف را به کربلا وصل میکند، آدمها خیلی زود معمولی میشوند. فرقی نمیکند در شهر خودت چه کارهای، با چه کسانی نشست و برخاست میکنی یا چه مسئولیتی روی شانه هایت سنگینی میکند؛ آفتاب عراق و غبار جاده، همه را به یک اندازه خسته و آفتاب سوخته میکند. آنجا کسی کارت شناسایی کسی را نگاه نمیکند.
آدمها کنار هم مینشینند، چای تلخ مینوشند، تاولهای پایشان را میبندند و دوباره راه میافتند. شصت وسه سال دارد. موهایش کاملا سپید است و با کولهای کوچک، هرازگاهی کنار جاده مینشیند و نفس تازه میکند. بعدها که در کتاب حمید حسام با نام «خس بی سروپا» چند تصویر از او و در این مسیر به چاپ میرسد و چند تکه فیلم بیرون میآید، هیچ چیز اضافهای در تصویر نیست.
نه محافظی دورش را گرفته است و نه تشریفاتی در کار است. او فرماندهای ارشد است که در میدان نبرد، آدمها روبه روی او به خط میشوند و دستشان را به نشان سلام نظامی بالا میآورند. اینجا، اما کسی او را به عنوان فرمانده ارشد نمیشناسد. درست مثل همه آدمهایی که این مسیر را بی نام و نشان طی میکنند، او هم پابه پای همه قدم برمی دارد.
کسی که بخش عمدهای از عمرش را در پادگان ها، اتاقهای عملیات و سروصدای بی وقفه بی سیمها گذرانده است، فقط یک عابر است میان هزاران عابر دیگر. آن روز نه خود او میدانست و نه کسانی که از کنارش میگذشتند که این آخرین اربعین زندگی اش است و قرار است چندی بعد، در حومه حلب، نقطهای بر انتهای دفتر زندگی اش گذاشته شود.
جنگ ناتمام
«سردار حسین همدانی» سال ۱۳۲۹ در آبادان به دنیا آمد. پدرش کارگر ساده پالایشگاه بود. سه ساله بود که پدر رفت و خانواده، دوباره به همدان برگشت. او از همان کودکی طعم کارهای سخت را چشید. روزها در عطاری و کارگاه نجاری شاگردی میکرد و شبها درس میخواند. در روزهای جوانی، با بالا آمدن موج انقلاب، وارد مبارزات سیاسی شد. بعد هم که جنگ شروع شد، مثل خیلی از جوانهای آن نسل، سر از جبهه درآورد.
از کردستان و سرپل ذهاب شروع کرد تا به تشکیل تیپ ۲۷ محمدرسول ا... (ص) در کنار کسانی مثل متوسلیان و همت رسید و بعدها هم فرماندهی لشکر انصارالحسین (ع) همدان را بر عهده گرفت. وقتی جنگ در سال ۱۳۶۷ تمام شد، خیلیها …








