هفته گذشته، هفته سختی بود. نمی دانم من پریشان بودم یا واقعا اتفاقی در بچه ها افتاده بود. قبل ترها، وقتی خیلی کوچک تر بودند، مثلا وقتی تولد دو سالگی شان می شد، از فردای تولد تغییرات واضحی درشان می دیدم یا مثلا روزی که 6 ماهگی شان تمام می شد، از فردایش یک بچه دیگر بودند. با خودم فکر کردم شاید هم دارند بزرگ می شوند و یکهو تغییرات را می بینم. اما این در خانه ماندن از قبل از عید تا الان، همه مان را به جنون رسانده. کلاس های تابستانی، شاید گوشه ای از وقت بچه ها را فقط پر کند و بقیه اش را دور هم در خانه ایم. خانه هم برای بچه هایی با این سن و سال خیلی جذاب نیست. آنها نیاز به محیط بیرون دارند. با اینکه یکی، دوبار در هفته بیرون می رویم و می چرخیم و راه می رویم، اما همان موقع حالشان خوب است و کیف می کنند. بقیه روزها غر می زنند که برنامه بریز، بیرون ببر، بازی کن و... .
هفته گذشته بعد از چند بار داد …













