
به گزارش خبرگزاری ایمنا، غروب که میشد، وقتی بوی باروت و آتش توپخانه با خاک مهران در هم میآمیخت، نوایی از جنس باور و حماسه، خستگی را از تن خاکیپوشان خط میزدود. صدایی خشدار اما پر صلابت که از بلندگوی دستی یک پیرمرد بیرون میآمد و تمام خط را غرق در شور میکرد: «حسین حسین میگیم میریم کربلا...»
او «ذبیحالله بخشیزاده» بود؛ همان که همه با عشق، «حاجیبخشی» صدایش میزدند. چهرهاش با آن محاسن سفید و چفیهای که همیشه بر دوش داشت، برای جوانان بیستسالهای که در سنگرها مشق شهادت میکردند، یادآور «حبیب بن مظاهر» در سپاه امام حسین (ع) بود؛ پیری استوار که حضورش در میادین رزم، بوی فتح و امید میداد.
شهید مرتضی آوینی، سید شهیدان اهل قلم در یکی از ماندگارترین برنامههای «روایت فتح» تصویری عمیق و تکاندهنده از این پیر راستقامت ارائه داده بود؛ روایتی از مردی که دو فرزند و یک برادرش در جبهههای حق علیه باطل به شهادت رسیدند اما هولناکترین صحنه زمانی رقم خورد که گلوله توپخانه دشمن بعثی، …








