به گزارش همشهری آنلاین، ساعت از نیمهشب گذشته بود و صدای زوزه باد لحظهای قطع نمیشد. شاخههای درختان که در آن شب سرد با هر وزش باد درهم میپیچیدند و سایهای از هیولاهای ترسناک روی دیوار حیاط ترسیم میکردند، بیشتر از همه دل سمیه را میلرزاند. ترکیب این صداها و سایهها برای سمیه که مجبور بود ساعتها کنار جسد مرد همسایه در انباری خانه تنها بماند، به وحشتناکترین سمفونی دنیا تبدیل شده بود.
در کورسوی چراغ، جسد خونین حمید که زیر پارچهای سفید پنهان شده بود، چنان به نظر میرسید که گویی هر لحظه جان میگیرد. زن جوان از ترس، جرأت نمیکرد به سمت جسد نگاه کند؛ گاهی دچار توهم میشد و احساس میکرد در حال تکان خوردن است یا دارد او را صدا میزند، اما بلافاصله با خودش میگفت:«نه، امکان ندارد. با این همه ضربه چاقو و بستن روسری دور گردنش و خفگی، حتماً مرده است.» قتل در پیکنیک به خاطر دستدرازی به یک زن فرار دختر تهرانی از خانه با پسر شرقی …













