این بخش بهصورت خودکار گردآوری شده است. برای مطالعه کامل خبر، به منبع اصلی مراجعه کنید.
داستان پندآموز «نامه ای که دیر رسید»
در روستایی کوچک، جوانی به نام سامان زندگی می کرد که برای پیرمردی به نام عمو رحیم کار می کرد.
عمو رحیم مردی آرام و کم حرف بود. هر روز صبح زود مغازه اش را باز می کرد و تا غروب مشغول کار بود.
یک روز سامان از او خواست مقداری پول به دوست قدیمی اش برساند.
عمو رحیم پول را داخل پاکتی گذاشت و گفت:
«این را به دست خودش برسان. اگر او را پیدا نکردی، پول را به کسی نده.»
سامان پاکت را گرفت و راه افتاد.
اما وقتی به خانه دوست عمو رحیم رسید، کسی در خانه نبود.
سامان چند بار در زد، ولی جوابی نشنید.
همان جا همسایه ای به او گفت:
«فکر نکنم دیگر برگردد. چند روزی است که رفته و حتی خبری هم نداده.»
سامان با خودش فکر کرد:
«پس حتماً عمو رحیم اشتباه کرده. شاید اصلاً این پول را برای خودش خواسته و بهانه ای ساخته است.» …












