این بخش بهصورت خودکار گردآوری شده است. برای مطالعه کامل خبر، به منبع اصلی مراجعه کنید.
داستان کامل «آینه ترک خورده»
در شهری کوچک، جوانی به نام نوید زندگی می کرد که همیشه درباره دیگران نظر می داد.
اگر کسی اشتباه می کرد، سریع می گفت:
«چقدر بی دقت است!»
اگر کسی لباس ساده ای می پوشید، می گفت:
«چرا به خودش نمی رسد؟»
اگر کسی در کاری موفق نمی شد، می گفت:
«مشکل از خودش است؛ اگر کمی تلاش می کرد، شکست نمی خورد.»
نوید تصور می کرد خودش تقریباً هیچ عیبی ندارد.
یک روز برای انجام کاری نزد پیرمرد دانایی به نام حاج رضا رفت.
پیرمرد بدون مقدمه، آینه ای قدیمی را از گوشه اتاق آورد و مقابل نوید گذاشت.
نوید با تعجب پرسید:
«این آینه چرا ترک خورده؟»
پیرمرد گفت:
«چون سال هاست کسی آن را دور نینداخته.»
نوید خندید و گفت:
«خب، وقتی آینه خراب است، تصویر آدم را درست نشان نمی دهد.»
پیرمرد سر تکان داد و گفت:
«دقیقاً.»
سپس آینه را کمی چرخاند و پرسید: …












