گروه حوادث: مرد سرش را پایین انداخته بود و با انگشتانش حلقه ازدواجش را آرام میچرخاند. دقایقی بعد وارد شعبه دادگاه شدند و با فاصله چند صندلی از هم نشستند. قاضی پس از مطالعه مختصر پرونده نگاهی به زن جوان انداخت و گفت: «دخترم در دادخواست خودت نوشتهای ادامه زندگی برایتان ممکن نیست، چرا؟ علت را برای من توضیح دهید.»
زن جوان به اسم عاطفه چند لحظه سکوت کرد و بعد آرام گفت: «آقای قاضی شوهرم سعید مرد بدی نیست... اهل کار و خانواده است، اما از این زندگی یکنواخت خسته شدهام نه سرگرمی دارم نه تفریحی نه سفری نه هیجانی، فقط روزها سپری میشود هیچ عشقی بین ما نیست. فقط کار و و روزمرگی. وقتی به زندگی دوستانم نگاه میکنم حسرت میخورم. یکی از آنها مدام با شوهرش در سفرهای خارجی است و یکی دیگر اوقاتش را در بهترین کافهها و رستورانهای شهر و باشگاههای ورزشی سپری میکند. حتی در فامیل خودشان هم مردها دائم در حال خرید سرویس طلا یا ماشینهای مدل جدید و خانههای لاکچری برای همسرانشان هستند اما نمیدانم چرا سعید هیچ کاری برای من نمیکند.»
سعید که تا آن لحظه سکوت کرده بود، آهی کشید و گفت: «آقای قاضی... من کارمند یک شرکت خصوصی هستم. از صبح تا شب کار میکنم. تا بتوانم پولی پسانداز کنم و زندگی و آینده بهتری داشته باشم، اما با این حال همسرم مدام دنبال گوشی جدید و خودروی شاسی بلند و زندگی لاکچری و چشم و همچشمی است.»
قاضی رو به عاطفه کرد و پرسید: «خانم، آخرین باری که بابت زحمات همسرتان از او تشکر کردید، چه زمانی بود؟» عاطفه سکوت کرد و چیزی نگفت. قاضی دوباره پرسید: «آخرین باری که بدون مقایسه، از زندگی خودتان احساس رضایت کردید، کی بود؟» زن جوان با صدایی لرزان گفت: «راستش را بخواهید یادم نمیآید...»
سعید گفت: «آقای قاضی من از کار و تلاش خسته نشدهام، از این خسته شدهام که هر کاری میکنم برای همسرم کافی نیست. انگار همیشه با آدمهایی رقابت میکردم که اصلاً نمیشناختم و اصلاً شرایط یکسانی نداشتیم.» …












