به گزارش تابناک؛ پیش از سفر به دوشنبه و شنیدن نوای پارسیگویانی که به افسانه میمانند و انگار آن روح گمگشته و بیتاب انسان ایرانیاند که زر ناب میجوید و اصالت را در جایی دور و نایاب و دستنخورده زیارت میکند، لاهوتی برایم زائری عاشق و رسیده به بر محبوب بود که کلمه را بر پشت نهاد و تاخت؛ تا در روزگاری که دهان را میبوییدند مبادا گفته باشی: «من از بینوایی نِیم رویزرد / غم بینوایان رخم زرد کرد»، برسد و بلمد و بسراید و از حکمت و نیز عدالت موزون و بهسان کرشمهٔ ترکان پارسیگو بر کاغذ نقش اسلیمی بزند؛ که جویندهٔ عدالت و شاعرانگی، خود عاشق امیر کوفه است و کوفیصفت نه...
خیابان تهران را از میدان سامانی گز میکنم و در هوایی سودایی که سکون و خلوت و نیز ابهت برآمده از قامت بناها دارد، راه تئاتر لاهوتی را در پیش میگیرم... فکر میکنم به لاهوتی و روزگار رفته و در گوشم احمد ظاهر، همان الویس ناکام افغانستان، مدام میخواند: «کمر باریک من، بت تاجیک من / بیا به نزدیک من، صلح و صفا کن...» …













