قیمت طلا امروز




 سایت رکنا / ۱ ساعت قبل

داستان شب برای کودکان / ابر کوچولو و پتوی آبی / قصه درمانی

رکنا: ابر کوچولو فقط بلد بود یک قطره باران ببارد و فکر می کرد با یک قطره نمی شود کار مهمی کرد. اما روزی باد او را به پنجره اتاق مینا رساند؛ جایی که یک گلدان تشنه و غنچه ای بسته منتظر بودند. همان جا بود که ماجرای دوستی یک دختر، یک ابر و یک گل زرد آغاز شد.
 داستان شب برای کودکان / ابر کوچولو و پتوی آبی / قصه درمانی

این بخش به‌صورت خودکار گردآوری شده است. برای مطالعه کامل خبر، به منبع اصلی مراجعه کنید.

به گزارش گروه روانشناسی رکنا،  بالای دهکده ای که سقف خانه هایش آبی و قرمز بود، ابر کوچولویی زندگی می کرد. صبح ها همراه باد از روی باغ ها می گذشت، ظهرها سایه اش را روی تپه ها پهن می کرد و شب ها کنار ابرهای دیگر، زیر نور ماه می خوابید. ابر کوچولو یک آرزوی بزرگ داشت: دلش می خواست باران ببارد.

ابرهای بزرگ بلد بودند. همین که بالای باغ می رسیدند، صدای خش خش باران از شکمشان بلند می شد. قطره ها روی برگ ها می دویدند، روی سقف ها تق تق می کردند و توی کوچه ها چاله هایی می ساختند که بچه ها با چکمه می پریدند وسطشان.

اما ابر کوچولو هرچه تلاش می کرد، فقط یک قطره از شکمش می افتاد.

پلیک!

یک روز همان یک قطره افتاد روی دم گنجشکی که مشغول تمیز کردن پرهایش بود.

گنجشک از جا پرید، سرش را بالا گرفت و گفت:

ـ کی دم من را قلقلک داد؟

ابر کوچولو خندید.

ـ من بودم. داشتم تمرین باران می کردم.

گنجشک دمش را تکان داد.

ـ برای یک دم کوچک، همین قدر باران کافی است!

ولی ابر کوچولو نخندید. به ابر بزرگی نگاه کرد که آن طرف دهکده، یک باغ کامل را آب می داد.

ـ من می خواهم بیشتر ببارم.

گنجشک روی بلندترین شاخه درخت نشست. …




جمعه ۱۷ مهر ۱۴۰۵ - 9 October 2026