به گزارش همشهری آنلاین، آن ساعت شب خیابانها خلوت بود و از ترافیک خبری نبود. شیشه خودرو را پایین کشیدم و باد خنکی به صورتم خورد. دیگر گرمای هوا شکسته بود و خبر از نزدیک شدن به فصل پاییز میداد.
داشتم به اتفاقات زیادی که از صبح افتاده بود فکر میکردم و اینکه بعد از آن همه پرونده و سر وکله زدن با متهم و ارباب رجوع به جای اینکه الان در خانه استراحت کنم باید دوباره راهی یک صحنه جنایت دیگر شوم. اما خیلی زود به خودم گفتم انگار یادت رفته شغلت چیست؟ افسر پلیس بودن آن هم اداره ویژه قتل دیگر ساعت کاری ندارد.
دقایقی بعد وقتی خودرو مقابل خانهای چند طبقه توقف کرد پیاده شدم و با تیم همکاران راهی یکی از طبقات ساختمان شدیم. توپی قفل در ورودی خانه شکسته بود و به محض ورود با جسد مردی روی زمین روبهرو شدیم که با تکهای سیم که دور گردنش پیچیده بودند، خفه شده بود. رفتار عجیب زن جوان بالای سر جسد شوهرش …













