هفت صبح، مرتضی مهدیزاده| خروسخوان است. هوا هنوز از سیاهی شب فاصله نگرفته و کوچهها در سکوت صبحگاهی فرو رفتهاند. جوانی با ساکی بر دوش، بند کفشهایش را محکم میکند و آخرین نگاه را به خانه میاندازد. خانهای که قرار است برای مدتی، جای خالی او را در گوشهوکنارش حس کند. چند قدم آنطرفتر، خانواده بدرقهاش میکنند. یکی سفارش میکند مراقب خودش باشد، دیگری حرفی نمیزند و رفتنش را تماشا میکند. ساکش را برمیدارد و راه میافتد. به سمت روزهایی که قرار است با گذشتهاش فرق داشته باشند. از اینجا به بعد، زندگی شکل دیگری پیدا میکند. صبحهایی که در محیطی تازه آغاز میشوند.
آدمهایی که هرکدام از شهری آمدهاند و تجربههایی که قرار است در کنار هم شکل بگیرند. سربازی، برای جوانی که تا دیروز در خانه و میان عادتهای آشنایش زندگی میکرد، ورود به دنیایی متفاوت است. دنیایی با قواعد و روزمرگیهای خودش که قرار است بخشی از زندگی او را برای ماهها در بر بگیرد. اما هیچ دو سربازی، حتی اگر روزشان با یک بیدارباش و در یک صف آغاز شود، روزهای یکسانی را نمیگذرانند.
…













