
همشهری آنلاین- سحر جعفریان عصر: کاربران فضای مجازی هر یک سعی دارند اسناد خاص و روایتهای دست اول خود را از روزهای جنگ تحمیلی سوم به اشتراک بگذارند. از این روست که حالا صفحات شبکههای اجتماعی مجازی، پُر شده از روایتهای تصویری کاربران و هشتگهای گوناگون «فراموش نمیکنیم» و «از جنگ بگو». عکسها و ویدئوهایی که با هول و هراس از نماهایی دور و نزدیک، از گیر و دار جنگ برداشته و پُر شدهاند؛ انفجارهای مهیب، شعلههای آتش، ستونهای دود، خانههای ویران، آوارهای تلنبار، مرگهای ناگهانی، سوگهای عمومی و البته امید و همدلیهایی که پیشتر جایشان خالی بود.
«اتصال به اینترنت بینالملل از روز سهشنبه ۵ خردادماه ۱۴۰۵ برای همگان فراهم شد...»؛ این خلاصه مصوبه ستاد ویژه ساماندهی و راهبردی فضای مجازی کشور است که کمی بعد از اعلام آن، کاربران با تقلای فیلترشکنهای رایگان و یا حتی گران به بارگذاری همه آنچه که از جنگ اخیر در گالری گوشی تلفن همراه خود ذخیره داشتند، مشغول شدند. روایتهای لحظه به لحظه و مو به مویی که از حوالی ۹ و ۳۰ دقیقه صبح ۹ اسفند ۱۴۰۴ آغاز شده و همچنان ادامه دارد. تعداد کاربرانی که آن زمان و آن روز در نزدیکی خیابانهای پاستور و جمهوری حضور و تردد داشتند، پُرشمار است. کاربری به نام سمیه، کارمند تعدیلشده شرکتی خصوصی در محدوده چهارراهولیعصر (عج) است. او تعدادی عکس از دودهایی غلیظ که از میان خیابان کشوردوست برخاسته به اشتراک گذاشته و در توضیحشان نوشته: «ما شاید تو دنیای مجازی نبودیم ولی تو دنیای واقعی، بیشتر از شما بودیم...». کاربری به نام مهین، خانهاش با محل سقوط نخستین موشکهای جنگ تحمیلی سوم چند ۱۰ متر فاصله داشته و این از فیلم کوتاهی که انتشار داده پیداست؛ خاکآلود و زخمی از آوار خانهاش بیرون آمده، میدود، فریاد میزند...خدایا دخترم دخترم...و ویانا، دخترش است که در مدرسه خیابان پشتی مانند بید میلرزد.

میناب، درد مشترک همه کاربران فضای مجازی از جنگ اخیر است؛ درد مدرسهای که دیگر در جغرافیای این شهر نیست و به جای آن، تَلی خاک و بخشی دیوار باقی مانده...عکسها و فیلمهای مدرسه شجره طیبه، یکی پس از دیگری دیده میشوند و روایت میکنند؛ فریاد مادران و جگر سوخته پدران دانشآموزان شهید، کولهپشتیهای خونین، قبرهای کوچک. داغ میناب و خوناب از کلیدواژههای این روایتهای اینترنتیاند.
روایت کاربران فضای مجازی به شب و موشکبارانهای دَمِ سحر میرسد...به محله رسالت: تاریکی، سکوت، ترس، پناه گرفتن در گوشه تقریبا امن خانه و چشمهایی که آرامآرام،

رام خواب میشوند...ناگهان انفجار و موجهای پی در پیاش. هم دور و هم نزدیک؛ نور آتش، لرزش زمین، صدای جیغ، خوابهای پریده و مرگ. کاربر یکی از شبکههای مجازی، ساکن محله رسالت است که همه اینها را در ویدئوی یک دقیقهای به نمایش گذاشته: نیمهشب ۱۸ اسفند ۱۴۰۴، خیابان جاجرودی محله رسالت، دهها خانه و مجمتع مسکونی ویران شده، بعضی زخمی و خیره کناری نشسته و بعضی هم عزیزشان را کول گرفته و میدودند، کسی روی آوارها افتاده و گریان چنگ میزند تا مریم (خواهرش) را پیدا کند... فیلم این کاربر از ثانیه ۳۲ به بعد، صبح فردای موشکباران را نشان میدهد: هنوز دود هست و خاک نیز در هوا پراکنده، زنی سالخورده میان قاب پنجره فروریخته خانهاش در طبقه پنجم آپارتمانی ایستاده و به سرش میکوبد...
در میان تمام روایتهای این محله، غم حامد میرزایی، پسری که ۱۲ عضو خانوادهاش در حمله موشکی به منطقه مسکونی میدان رسالت شهید شدند، بارها و بارها روایت شد تا خواسته حامد برای زنده نگه داشتن یاد خانوادهاش زنده نگه داشته شود.
برچسبهای نواری شفاف و یا رنگرنگی با الگوی ضربدری روی شیشه پنجرهها چسبانده شده و پردهها که ضخیمتر به نظر میرسند نیز کیپ تا کیپ همه پنجرهها را پوشاندهاند...یکی از روایان مجازی جنگ اخیر، مادری جوان است که عکسی از برچسب شیشه پنجره اتاق خواب پسرش در بیست و سومین روز جنگ منتشر کرده؛ برچسبی پهن با شکلکهایی از شخصیتهای انیمیشنی. زیرنویس عکس هم نوشته: «دارم سعی میکنم از تلخی جنگ، کم کنم...». چند فریم عکس از برچسبهای ضربدری شیشه پنجرهها در صفحه مجازی و شخصی کاربری به نام بیتا، ثبت شدهاست. روی پهنای کِرمرنگ برچسب با ماژیک و به خطی خوش، نوشته شده: «چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند».

این روزها تصاویری از قبل و بعد خانه بخت زوجی جوان که بامداد یکی از روزهای نخستین جنگ در میدان نیلوفر ویران شده بود بسیار از سوی دنبالکنندگانی آشنا و غریبه، بازنشر شد. عکس اول، نسرین روی خروار آوار که میان اسکلت فلزی خانهیشان درهم ریخته، اشک میریزد. عکس دوم، بهنام (همسرش) همراه چند کارگر آواربرداری میکند. عکس سوم، نسرین و بهنام وسایل قابل استفاده را از میان خاک و مصالح ساختمانی جمع میکنند. عکس سوم، خانهیشان را نشان میدهد که در حال بازسازیست. بعضی کسبه بازار بزرگ پایتخت نیز ادامه روایت جنگ را در شبکههای اجتماعی و مجازی بازگو میکنند: «ما روزای سختمون رو فراموش نمیکنیم...ازشون درس میگیریم...». در این جنگ از بعضیشان سرمایهای بزرگ دود شده؛ یکی مثل سامان که با همه ورشکستگی، دلش به این خوش است که قاب عکس پدر خدابیامرزش را سالم از میان آوار مغازه بیرون آورده است.

روایتهای متفاوتی هم هست؛ لنجسازانی که در بحبوحه جنگ با چوبهای مقاوم جنگلی و میخ و پیچ، اسکلت اولیه قایقهای باری را سرهم میکنند، کودکان بندرعباسی و هرمزگانی که بیخیال موشکها در ساحل دریا تاببازی میکنند، عکاس جوانی که خود را به پشتبام بلند برجی در تهران رسانده تا از لحظات اصابت موشک عکس بردارد، دورنمایی از انفجارهای آخرالزمانی پالایشگاهها و انبارهای نفت تهران از ری تا شهران که از دود و بوی تند و تلخ نفتهای سوختهیشان نفسها تنگ و آسمان صبح فردایش تاریک و بارانهای بهاری اسیدی شد، سیزدهبدرکنندگانی که از زوایای مختلف انفجار پل بی۱ کرج را به تصویر کشیدهاند و خانه آوا (دختری ۲۰ ساله) در محدوده تهرانپارس که شاید آخرین خانه ویران شده از موشکهای جنگ تحمیلی سوم بوده باشد.

















































