چرا «نظریه ایرانشهری» ملغمهای از ادعاهای بیدلیل است؟ / تناقضهای جواد طباطبایی از «امتناع اندیشه» تا «آرمان ایرانشهری» چیست؟
طباطبایی از نسبت اندیشه ایرانشهری و نظریه زوال سخن نگفته، هر چند معلوم است که اولی به اوضاع یک بوم نظر دارد و دومی به وضع اندیشه. اگر از یک «ایران» سخن می گوییم، چگونه در نظریه زوال گفته شد که، برخلاف فوکو، بدبینانه از شرایط امتناع اندیشه سخن می گوید، و اینجا به شکل خوشبینانه درصدد ارائه بدیلی مناسب برای این مرزوبوم است؟