
خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، فاطمه نعمتی: حاجقاسم، مرد بزرگی بود اما صرفا به خود متکی نبود. او کلام امام علی (ع) را که میفرمایند: «و الکَمالُ فی العَقلِ» کمال انسان به عقل اوست را زندگی میکرد. اهل مشورت بود آن هم با کسانی که متخصص هستند. مثل زمانی که در عملیاتها با اینکه خودش فرمانده بوده با شهید مهدی باکری مشورت میکرد. حاجقاسم اهل اطمینان به بزرگان و خردمندان نیز بود. مثل ماجرای جنگ ۳۳روزه لبنان که به کلام رهبری اعتماد داشتند و مطمئن بودند که حتی اگر از نظر نظامی ممکن نباشد، اما اگر خدا بخواهد، حزبالله پیروز خواهد شد. اینها نشانههای عقل و خرد در وجود آدمیست.
در گفتوگو با سیدمیثم موسویان، نویسنده داستانهای بزرگسال و نوجوان درباره این ویژگیها صحبت کردهایم و او نیز در مورد رمان نوجوان خود با عنوان «سردار ایرانی» برایمان گفت که پیرامون همین ویژگیها نوشته شده است. این گفتوگو را در ادامه میتوانید بخوانید:
آقای موسویان، زمان شنیدن خبر شهادت حاجقاسم را به یاد دارید؟ از آنچه که در درون شما و اطرافتان میگذشت برایمان بگویید.
صبح شهادت حاجقاسم وقتی خبر را شنیدم تنفر و عصبانیت بسیار زیادی نسبت به ترامپ، رئیسجمهور کثیف آمریکا به من دست داد. درباره این تنفر داستانی هم نوشتم. آنچه که در اطرافم میگذشت نیز حالتی از نگرانی و گیجی خاصی بود؛ مثل یک خانواده بودیم که ناگهان خبر فوت عزیزی را به آنها داده باشند. اطرافیان من هم بهخاطر محبوبیت زیادی که حاجقاسم داشت، حال خرابی داشتند و گیج و مبهوت بودند.
سردار سلیمانی ویژگیهای متنوعی داشتند که جمع آنها، ایشان را به سردار دلیر ایرانزمین تبدیل کرد؛ اما هرکدام از این ویژگیها نیز بهتنهایی میتوانست مشکلی را حل کند یا کاری را به جلو ببرد. یکی از این ویژگیها عقلانیت شهید بود که تلاش میکردند در عین توجه به جنبه احساسی مسائل، بُعد عقلانی آن را بیش از هر چیز مدنظر قرار دهند تا کارهای بزرگ مثل عملیاتها، ساماندهیشده و با نتیجه مثبت به سرانجام برسند. شما در شخصیت حاجقاسم چه نمونههای دیگری از این عقلانیت دیدهاید یا دربارهاش شنیدهاید؟
انسانهایی مثل سردار سلیمانی ما را به یاد اسمهای بزرگی در تاریخ اسلام میاندازند مثل مالک اشتر از سرداران سپاه حضرت مولا علی (ع). درباره چنین افرادی ما باید به تعریف عقل مراجعه کنیم. حضرت مولا میفرمایند که «العقل ما عبد به الرحمن» یعنی عقل آن چیزی است که آدمی را به سمت بندگی خدا میبرد. عقل با تیزهوشی و آیکیو متفاوت است. فرد با آیکیوی بالا میتواند ریاضی حل کند و نقشه بخواند و مدیریت کند؛ اما عقل چیزی فراتر از آن است، رنگ و بوی الهی دارد و قرآن نیز در این زمینه میفرماید که هرکس که هوای خدا را داشته باشد ما به او توانایی تشخیص راه را میدهیم. این راه یا در صحنه عملیات است که کدام حرکت ما را به خدا نزدیک میکند یا در زمانی است که باید انتخاب کنیم با چه کسی نشست و برخاست کنیم و از چه کسی تبعیت کنیم.
مثلا شهید سلیمانی در مصاحبهای دیدگاهشان درباره مقام معظم رهبری را گفتهاند و من هم آن را در کتاب «سردار ایرانی» عینا آوردهام. اینطور افراد با فراست و عقلانیتی که خداوند به آنها داده است متوجه میشوند که برای چه کسی سرمایهگذاری کنند، در مقابل چه کسی زانو بزنند و به حرف چه کسی گوش دهند؛ فرقی نمیکند در صحنه جنگ باشد یا زندگی شخصی.
شما در رمان نوجوان «سردار ایرانی» سعی کردید این وجه عقلانیت و تصمیمهای منطقی و خردمندانه را چطور و با چه نمونههایی نشان دهید؟
ماجرای کتاب «سردار ایرانی» همان ماجرایی است که شهید سلیمانی درباره جنگ ۳۳روزه تعریف میکند که پس از تلاشهای فراوان و با وجود حملات اسرائیل که تمام راهها را بمباران میکرده، خود را از لبنان به سوریه و بعد به ایران میرساند و به خدمت حضرت آقا میرسد و گزارش آن چندروز را به ایشان میگوید. رهبری برخلاف تمام قواعد و حساب و کتابهای نظامی، در یک جمع رسمی میگویند این جنگ، جنگ خندق است و پیروز اسلام است. شهید سلیمانی میگویند که این حرف حضرت آقا، برخلاف تمام برآوردهای نظامیای بود که من داشتم و با این پیام، من را به نزد سیدحسن نصرالله میفرستند.
من این ماجرا را در «سردار ایرانی» آوردهام؛ اینکه شهید سلیمانی با عقلانیت و خرد و فراست خود میدانست که باید به چه کسی اعتماد و به کدام حرف اطمینان کند حتی اگر آن حرف با تحلیلهای نظامی نخواند. ایشان مطمئن بود که قطعا آن حرف محقق خواهد شد.
چرا سوژه «سردار ایرانی» را به زمانهای دورتر بردید: به لبنان و جنگ ۳۳ روزه؟
زمانی که جنگ ۳۳ روزه اتفاق افتاد، از نظر نظامی خیلی باورکردنی نبود که زمانی برسد ایران بتواند جانانه مقابل آمریکا و اسرائیل بایستد و آنها را مجبور به آتشبس کند. یادم هست که زمانی، بسیاری از افراد حتی تحلیلگران و مقامات رسمی میگفتند که کافی است یک بمبافکن B۲ در آسمان ایران بیاید، آنوقت تمام دستاوردهای ۴۰، ۵۰ ساله جمهوری اسلامی از بین میرود. در آن جنگ ۳۳روزه تقریبا باورنکردنی بود که این فرمایش حضرت آقا که این، جنگ خندق است ولی پیروز اسلام است، محقق شود؛ حتی برای بسیاری از کسانی که اسرائیل و آمریکا را نه فقط از رسانه بلکه با سواد نظامی خود میشناختند. به همین دلیل من خیلی علاقه داشتم که این ماجرا را به تصویر بکشم تا چراغ راهی باشد برای نسل امروز؛ اینکه چه وضعیتی بود و چه اتفاقی افتاد.
بازخورد مخاطبان درباره کتاب چطور بوده است؟ آیا نوجوانان و دیگر خوانندگان، خواندن این کتاب را قدمی در مسیر شناخت بهتر سردار سلیمانی میدانستند؟
با اینکه از چاپ کتاب مدت زیادی نمیگذرد اما خداراشکر به چاپ چهارم رسیده و این نوید را میدهد که مخاطب نوجوان توانسته با این داستان ارتباط بگیرد. آنها شخصا به من بازخورد دادند که خیلی از کتاب خوششان آمده و برایشان هیجانانگیز بوده است.
این کتاب شاید جزو کارهای انگشتشماری بوده باشد که درباره شهید سلیمانی برای نوجوانان نوشته شده است آن هم در ژانر فانتزی که در ادبیات پایداری (داستان جنگی) نظیری ندارد. در بازار نشر که تعداد زیادی کتاب درباره شهید سلیمانی نوشته شده و بیشتر آنها از نظر موضوع تکراری بودهاند، این کتاب جزو آثار متفاوت است. این فروش خوب، معقول بوده و نشان میدهد که نیاز است در انتقال این مفاهیم به بچهها خلاقیت بیشتری داشته باشیم.
همانطور که گفتید، درباره شخصیت و زندگی حاجقاسم، کتابهای بسیاری در حوزه بزرگسال و کودک و نوجوان تألیف شده است که تکراریاند؛ یعنی از مسیر اصلی خارج شده و ارزش افزودهای برای مخاطب ندارند. به نظر شما چه باید کرد تا اثر درخور توجه و قابل بحث و نظر درباره حاجقاسم برای کودکان و نوجوانان تولید شود؟
به نظر من، ماجرا اینجاست که ما باید کمی از نقل منقول فاصله بگیریم؛ بهخصوص برای بچههایی که تلویزیون و رسانه در دسترسشان است. اقناعکردن چنین مخاطبی سخت است. ما نیاز داریم خلاقیتی در تولید آثار به کار ببریم برای نوجوانی که از فیلمها و داستانهای اکشن، هیجانانگیز، فانتزی و ترسناک لذت میبرد. ما باید بتوانیم در متنمان، تعلیق، ترس و هیجان ایجاد کنیم و در خلال این تعلیق قدرتمند و تخیل بهکاررفته، حرف و پیام خود را هم بهصورت غیرمستقیم و زیرپوستی به مخاطب بگوییم؛ چون به نظرم حرف مستقیم و نصیحت در حیطه ادبیات، فروش چندانی نخواهد داشت.
منبع : خبرگزاری مهر

















































