در کوچههای نمدار و بارانخورده رشت، جایی که هر بار باران، خاطرهای از کودکیام را زنده میکند، ایستادهام و باد خنک گیلان صورتم را نوازش میدهد. یادم میآید، بچه که بودم، شاید هفت، هشتساله، با مادربزرگم از این کوچهها میگذشتیم. او دستم را محکم گرفته بود و من به سقفهای شیروانی خانههای قدیمی خیره میشدم؛