مسعود وقتی پنجساله بود، هنوز معنای «ازدستدادن» را نمیفهمید. فقط میدانست دیگر کسی شبها برایش قصه نمیگوید و صبحها دستی موهایش را مرتب نمیکند. پدر و مادرش در فاصله کوتاهی از دنیا رفتند و او ماند و خانهای که دیگر بوی خانواده نمیداد. از همان سن، زندگی برایش چیزی جز تلاش برای دوامآوردن نبود.