بیتردید، این رویداد نقطه عطفی در تاریخ معاصر ما به شمار میرود. اما میزان این تاثیر تا چه اندازه بوده است؟ و مهمتر از آن، ماهیت دقیق این تاثیر چه بوده است؟ آیا این رویداد به تقویت قدرت غرب و متحدانش کمک کرد یا روند افول آنها را سرعت بخشید؟
شوک ناشی از حملات یازدهم سپتامبر، به طور مستقیم بر دو پویایی متمایز سایه افکند. نخستین مورد، روابط میان «جهان غرب» و «جهان عرب و اسلام» بود. در مقیاسی گستردهتر و در سطح جهانی نیز این شوک بر عملکرد دموکراتیک داخلی آمریکا تاثیر گذاشت و پیامدهای آن به همه کشورهایی که در آن زمان در مدار واشنگتن قرار داشتند، سرایت کرد.
در غرب، «جنگ علیه تروریسم» مسیری را در پیش گرفت که به تدریج به «جنگ علیه مسلمانان» تبدیل شد؛ روندی که به کاهش تدریجی حقوق و آزادیهای فردی انجامید. در مقابل، با همان شدت، در بیشتر کشورهای دارای فرهنگ عربی و اسلامی، پدیده مجرمانگاری گسترده و بدون ضابطه مخالفانی که با عنوان «اسلامگرا» شناخته میشدند ــ و در میان جریانهای مخالف، از بیشترین محبوبیت برخوردار بودند ــ گسترش یافت؛ اقدامی که با هماهنگی غرب صورت گرفت و در نتیجه، روند شکننده گشایش دموکراتیک را که در آن کشورها در حال شکلگیری بود، با مانع مواجه کرد یا به تعویق انداخت. بن بست جهانیشدن «مبارزه با اسلامگرایان»
یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ در سراسر غرب، روند تشدید تنشهای هویتی علیه مسلمانان و بهطور کلیتر، احساسات «ضد جنوب*» را سرعت بخشید.
اما چرا چنین اتفاقی رخ داد؟ دلیل آن این است که ویژگی برجسته حملات یازدهم سپتامبر نه در ابعاد آن و نه در پیچیدگی فناوری به کاررفته در آن نهفته بود؛ بلکه نخستین وجه منحصربه فرد این رویداد، برخلاف سنت قدرتهای اروپایی که توپهای «ناوگانهای جنگی» را ابداع کردند، در این بود که مهاجمان، قدرتهای مسلط در شمال را (کشورهای غربی) هدف قرار دادند، نه قدرتهای تحت سلطه در جنوب؛ آن گونه که «معمولا» روی میداد. …






























































