«بحرانی بودن جامعه» مفهومی اجتماعی و تا حدی برساخته است؛ به این معنا که بحران صرفاً مجموعهای از واقعیتهای عینی نیست، بلکه ادراک گروههای مختلف اجتماعی از وضعیت نیز در شکلگیری تصور بحران نقش دارد. با این حال، هنگامی که هم شاخصهای عینی و هم نوعی اجماع در میان صاحبنظران درباره وجود مسائل مزمن و حلنشده شکل گرفته باشد، میتوان از قرار داشتن جامعه در یک وضعیت بحرانی سخن گفت.
بحران وضعیتی است که در آن مسائل مزمن و پیچیده را دیگر نمیتوان با سازوکارها و ترتیبات معمول مدیریت یا حل کرد و برای عبور از آنها به تغییر در رویکردها و ترتیبات اجتماعی و سیاسی نیاز است. برای مثال، حل مسألهای مانند تورم ممکن است دیگر صرفاً با راهحلهای متعارف اقتصادی ممکن نباشد و به تغییراتی در ساختارها و نحوه اداره جامعه نیاز
داشته باشد.
دانشی برای فهم وضعیت و تغییر آن
علوماجتماعی در وضعیت بحران چه کارکرد و مسئولیتی دارد؟ تاریخ علوماجتماعی نشان میدهد که این علوم در مواجهه با مسائل و بحرانهای اجتماعی شکل
گرفتهاند.
دورکیم مسأله بحران اخلاقی جامعه مدرن را در مرکز اندیشه خود قرار داد؛ مارکس نظریه اجتماعی خود را در مواجهه با تناقضها و بحرانهای جامعه سرمایهداری صورتبندی کرد؛ و مکتب شیکاگو نیز از دل تلاش برای فهم و تبیین مسائل اجتماعی ناشی از دگرگونیهای سریع شهری و صنعتی پدید آمد.
بنابراین، اندیشیدن درباره مسائل و بحرانهای جامعه یکی از سرچشمههای اصلی تکوین علوماجتماعی است.
علوماجتماعی … …





























































































































































