چیزی در این اتفاق اشت که آدم را وامیدارد مکث کند و از خود بپرسد: واقعاً چه چیزی از ما دزدیده شده است؟ گمان میکنم گاهی جامعه پیش از آنکه از نان خالی شود، از «حرمت» خالی میشود.
زمانی در همین جامعه، حتی دزد هم برای خودش مرزی داشت؛ قانونی نانوشته، چیزی شبیه مرام، که میگفت همهچیز را نمیشود دزدید و به همهکس نمیشود دستبرد زد.
بعضی آدمها حرمت داشتند؛ نه لزوما به خاطر پول و قدرتشان، بلکه به خاطر چیزی که در طول زندگی ساخته بودند: اعتبار، خاطره، رنج، هنر، جوانمردی و حضوری که برای مردم معنا داشت.
هنرمند حرمت داشت، ورزشکار حرمت داشت، پیرمرد حرمت داشت، معلم حرمت داشت و آدم شناختهشده، به صرف شناختهشدن، بخشی از سرمایه اخلاقی جامعه محسوب میشد.
قصههایی از گذشته شنیدهایم که شاید امروز بیشتر به افسانه شبیه باشند؛ مثلاً ماجرای سارقی که وقتی فهمید اتومبیلی را که دزدیده متعلق به تختی بوده، آن را تعمیر و مرتب کرد و برگرداند. ممکن است جزئیات چنین روایتهایی در گذر زمان تغییر کرده باشد، اما خودِ اینکه چنین داستانی در حافظه جمعی ما مانده، معنا دارد؛ یعنی زمانی تصور جامعه از «دزد» هم با امروز فرق داشت و حتی کسی که دست به دزدی میزد، ممکن بود برای خودش خط قرمزی داشته باشد.
حالا اما من ماندهام که سارق چگونه جرأت کرده موبایل سیاوش طهمورث را بزند. …

























































































































