داستان دو زن در ایتالیا و در سالهای جنگ جهانی دوم میگذرد. همانطور که از نام رمان پیداست، محور داستان مادر و دختری هستند که بهدلیل جنگ، خانه و وسایلشان را به همسایه میسپارند و شهر را به مقصد روستایی ترک میکنند؛ روستایی که مادر بخشی از دوران کودکی خود را در آن گذرانده است.
مادر، زنی سرشار از شور زندگی است. او با وجود ازدواج با مردی پیر و هوسباز، خطاهای همسرش را نادیده میگیرد و همچنان به زندگی دلبسته است. زنی است که به اخلاقیات باور دارد، اما درعینحال، میل شدیدی به زندگی و لذتبردن از آن در وجودش جاری است. جنگ، مانند همه انسانها، بر روان و روابط او نیز اثر میگذارد.
او از طریق خریدوفروش در بازار سیاه موفق میشود پول هنگفتی به دست آورد و در آغاز سفر، با داشتن این پول احساس امنیت میکند. گمان میکند پول میتواند بسیاری از مشکلاتشان را حل کند. اما درست در آخرین لحظات خروج از شهر، «جیوانی»، همسایهای که همسر و سه فرزند دارد و دلباخته اوست، موفق میشود با او همبستر شود. حتی برای به دست آوردن بلیت قطار، مجبور میشود دو تخممرغ رشوه بدهد؛ تصویری کوچک، اما گویا از فروپاشی نظم و ارزشهای اجتماعی در دوران جنگ.
آنها از پناهگاه ظاهراً امن شهر به سوی جغرافیای ناامن روستا میروند؛ جایی که تصور میکنند از بمباران، خشونت و هرجومرج در امان میمانند. اما خیلی زود درمییابند که جنگ را نمیتوان پشت سر گذاشت؛ جنگ فقط جغرافیا را ویران نمیکند، بلکه به درون انسانها نیز نفوذ میکند.
در این رمان، بقا در دوره ویرانی و جنگ فقط مبارزهای جسمانی نیست، بلکه آزمونی اخلاقی است. نخستین خانواده روستایی که به مادر و دختر اتاقی اجاره میدهند، خود نمادی از همین فروپاشی اخلاقی هستند. آنها اموال مردم را که به امانت نزدشان گذاشته شده، به خانه خود منتقل میکنند و برای اتاقی که در اختیار «جزیرا» و … …































































































































