جلال اسدی اگر آن روز در آتش فداکاری برای زائران سوخت، حالا مادر، همسر و فرزندانش در آتش فراق و بار سنگین زندگی بدون او روزگار میگذرانند.
شاید لابهلای روزمرگیها، حکایت جوانمردی جلال برای برخی به خاطرهای دور تبدیل شده باشد، اما برای عفت رئوف، همسر جلال، و مادر سالخورده او، نه آن حادثه تمام شده و نه وعدههایی که پس از آن داده شد.
بیستوسوم شهریورماه، دومین سالروز آسمانی شدن جلال اسدی است؛ مردی که در جریان آتشسوزی یک هتل در کربلا برای نجات زائران وارد میدان شد و جان حدود ۱۵۰ نفر را نجات داد، اما خودش با سوختگی شدید از آن حادثه بیرون آمد و پس از یک ماه تحمل جراحات، جان باخت.
دو سال گذشته است؛ نام جلال همچنان بر سردر سلف مرکزی دانشگاه علوم پزشکی خراسان شمالی دیده میشود، اما پروندهای که قرار بود به ثبت عنوان شهادت او منجر شود، هنوز به نتیجه نرسیده است.
مرداد و شهریور؛ ماههای جانکاه خانه جلال
مرداد و شهریور برای عفت رئوف و مادر جلال سخت میگذرد؛ ماههایی که خاطرات آن حادثه را دوباره زنده میکند.
با عفت رئوف، لابهلای شیفتهای فشرده کاریاش در بیمارستان، همصحبت میشوم. خستگی دو سال دوندگی در صدایش پیداست؛ اما وقتی حرف از جلال به میان میآید، بغض جای کلمات را میگیرد.
میگوید: از بس شیفتهای کاریام فشرده شده، نتوانستم حتی به سر مزارش بروم. این دومین تابستانی است که بر من، فرزندانم و مادر جلال به سختی میگذرد.
از فرزندانش میپرسم؛ از نیما، پسر بزرگ جلال، که هفته گذشته کنکور داشته و از نیوشا که امسال وارد کلاس هفتم میشود.
رئوف میگوید: این روزها خواهر جلال تلاش میکند جای خالی او را برای بچهها پر کند؛ اما زندگی بدون پدر چیزی نیست که بتوان با حضور دیگران آن را جبران کرد. سفر که هیچ، حتی نتوانستم برای بچههایم یک تفریح یا دورهمی درستوحسابی فراهم کنم.
بیستم مرداد؛ روزی که جلال دل به آتش زد …































































