تقریبا تمام این اپیزود در بیمارستان گذشت. خودِ فضای بیمارستان برای القای تنش و تشنج کافی است و تصور کنید یلدایی را که حالا بود و نبودش سرنوشت یک جمع را تعیین میکند. هدیه؛ خواهرمه، دخترمه، همه چیز منه
جایی از همین قسمت هدیه خطاب به همسر عماد در توصیف یلدا میگوید، او همه چیز من است. آنها که سریال را با دقت دنبال کردند میدانند که در هر بزنگاهی که پای یلدا گیر بود، هدیه سروکلهاش پیدا میشد، حتی در بخشهایی از داستان این حضور سمج و ممتد هدیه در کنار یلدا، شاید حرص مخاطب را هم درمیآورد، اما هدیه پا پس نمیکشید، او فرشته نگهبان یلدا بود.
حالا داستان به جایی رسیده که هدیه چیزی برای مراقبت ندارد، انگار زندگیاش در آستانه بیمعنایی قرار دارد. هدیه بیتابانه راهروهای بیمارستان را بالا و پایین میکند، یلدا اگر نفس نکشد، هدیه هم به کما خواهد رفت. چه کسی بدون معنا دوام میآورد؟ یلدا معنای زندگی هدیه است. اسماعیل؛ فقط اون میتونه دلت رو بشکنه
زندگی کمنقص اسماعیل تا پیش از یلدا فقط یک عشق کم داشت. پدر متصل، تفریحات لوکس، رفقای پای کار، اسماعیل همه چیز دارد اما هیچکجای شبانهروزهایش دلی برای لرزیدن ندارد. از آنجایی که شخصیت اسماعیل مثل پدرش حریص و قدرتطلب نیست، جهان اطرافش راضیاش نمیکند. رضایت اما با عشق غافلگیرکننده یلدا اتفاق میافتد، پس این همه عجز و لابه برای زنده ماندن یلدا در واقع تمنای زنده ماندن قلبی است که فقط با یلدا لرزیده، بیخود نیست که اسماعیل با همه سر دعوا دارد، میداند اگر یلدا نماند، همان تهی و پوچ قبلی خواهد شد.
آنجا که گریه میکرد و به هدیه میگفت "فقط اونی که خیلی دوسش داری میتونه دلت و بشکنه"، مثل پسربچهای بود که دلواپس امنیت آغوشی است که از دست رفته میبیندش، یلدا مادر اسماعیل هم بود، نکته اینجاست.
ابراهیم؛ دوس داری بگم آره؟ آره …









































































































