به گزارش میگنا رسانه اول سلامت روان و تاب آوری ایران این پدیده که در ادبیات علمی با عنوان همزمانی بینمغزی یا Inter-brain synchrony شناخته میشود، در سالهای اخیر به یکی از موضوعات مهم علوم اعصاب اجتماعی تبدیل شده است. پژوهشهای جدید حتی این پرسش را مطرح کردهاند که آیا میتوان از این هماهنگی عصبی برای تقویت ارتباط اجتماعی، آموزش و مداخلات روانشناختی استفاده کرد.
پژوهشهای علوم اعصاب نشان میدهند که هنگام ارتباط چهرهبهچهره، فعالیت مغزی افراد میتواند تا حدی با یکدیگر هماهنگ شود. این پدیده که «همزمانی بینمغزی» نام دارد، با کیفیت ارتباط، توجه، همکاری و پیوند اجتماعی ارتباط دارد. پژوهشگران معتقدند ارتباط واقعی و تعامل اجتماعی میتواند هماهنگی بیشتری میان مغزها ایجاد کند و به درک بهتر همدلی، یادگیری، تنهایی و روابط انسانی کمک کند.
یکی از گزارشهای مهم منتشرشده در Neuroscience News در ۲۶ ژوئن ۲۰۲۶، مجموعهای از پژوهشهای حدود یک دهه درباره پدیده «همزمانی اجتماعی» را بررسی کرده است. این تحقیقات با استفاده از ابزارهای قابل حمل ثبت فعالیت مغز، بهویژه EEG، فعالیت مغزی افراد را در موقعیتهای واقعی ارتباط اجتماعی بررسی کردهاند. نتایج این مطالعات نشان میدهد که وقتی افراد در یک تعامل اجتماعی زنده و چهرهبهچهره درگیر میشوند، برخی الگوهای فعالیت مغزی آنها میتوانند به هم نزدیک و هماهنگ شوند.
این یافته از یک جهت مهم است که ارتباط اجتماعی را از یک تجربه صرفاً روانشناختی فراتر میبرد. انسان هنگام گفتوگو فقط کلمات را دریافت نمیکند. مغز همزمان باید لحن صدا، حالت چهره، حرکات بدن، نگاه، مکثها، هیجان و معنای سخنان طرف مقابل را پردازش کند. همه این اطلاعات در زمانهای متفاوت و با سرعتهای مختلف وارد مغز میشوند. پژوهشهای جدید علوم اعصاب پیشنهاد میکنند که موفقیت در تعامل اجتماعی ممکن است تا حدی به توانایی مغز افراد برای هماهنگ کردن این جریانهای زمانی وابسته باشد.
برای مطالعه این موضوع، پژوهشگران از روشی به نام «هایپر اسکنینگ EEG» استفاده میکنند. در این روش فعالیت الکتریکی مغز دو یا چند نفر به صورت همزمان ثبت میشود. سپس پژوهشگران بررسی میکنند که آیا تغییرات فعالیت مغزی افراد در طول تعامل، الگوهای مشترک یا هماهنگ ایجاد میکند یا خیر. نکته مهم این است که «هماهنگی» به معنای یکسان شدن کامل فعالیت مغز دو نفر نیست. مغز هر انسان همچنان فعالیت منحصر به خود را دارد. منظور از همزمانی این است که برخی تغییرات عصبی در افراد مختلف با یکدیگر ارتباط زمانی پیدا میکنند.
پژوهشگران در مطالعات مختلف، این پدیده را در روابط گوناگون بررسی کردهاند؛ از مادر و فرزند گرفته تا دوستان، دانشآموزان و حتی افرادی که پیش از آزمایش یکدیگر را نمیشناختند. در یکی از مطالعات مهم، ارتباط مادران و نوجوانان مورد بررسی قرار گرفت. پژوهشگران دریافتند که تعامل حضوری میتواند شبکههایی از ارتباط بینمغزی ایجاد کند و شدت این ارتباط عصبی با میزان هماهنگی رفتاری میان دو نفر ارتباط داشته باشد.
نتایج این پژوهش همچنین یک مقایسه جالب میان ارتباط حضوری و پیامرسانی متنی ارائه میکند. در مطالعهای که در سال ۲۰۲۴ در مجله Scientific Reports منتشر شد، ۶۵ زوج مادر و نوجوان در دو وضعیت با یکدیگر ارتباط برقرار کردند: گفتوگوی چهرهبهچهره و ارتباط از طریق پیام متنی. پژوهشگران با استفاده از EEG همزمان، فعالیت مغزی افراد را در هر دو وضعیت بررسی کردند. هر دو نوع ارتباط با افزایش همزمانی بینمغزی همراه بودند، اما در ارتباط چهرهبهچهره هشت ارتباط بینمغزی در نواحی پیشانی و گیجگاهی به شکل معناداری قویتر بود.
این نتیجه به این معنا نیست که ارتباط دیجیتال فاقد ارزش اجتماعی است. افراد میتوانند از طریق پیامرسانی نیز با یکدیگر ارتباط برقرار کنند و حتی نوعی هماهنگی عصبی ایجاد شود. اما حضور فیزیکی، تماس چشمی، لحن صدا، حالت چهره و نشانههای بدنی اطلاعات بسیار بیشتری در اختیار مغز قرار میدهد. به همین دلیل، ارتباط حضوری میتواند زمینه مناسبتری برای شکلگیری هماهنگی پیچیده میان دو مغز ایجاد کند.
یکی از جذابترین بخشهای این حوزه، ارتباط میان همزمانی مغزی و کیفیت روابط اجتماعی است. پژوهشهای مورد بررسی در گزارش Neuroscience News نشان دادهاند که میزان هماهنگی فعالیت مغزی میان دانشآموزان در محیطهای آموزشی با میزان علاقه آنها به یکدیگر و میزان درگیری آنها با کلاس ارتباط داشته است. به زبان ساده، افرادی که از نظر اجتماعی بیشتر با یکدیگر ارتباط برقرار میکنند، ممکن است در برخی شرایط هماهنگی بیشتری در فعالیت عصبی نیز نشان دهند.
در اینجا موضوع «تنهایی» اهمیت ویژهای پیدا میکند. برخی از یافتههای این مجموعه پژوهشها نشان میدهند که افراد تنها ممکن است الگوهای فعالیت مغزی بسیار فردیتر و متفاوتتری داشته باشند و در تعامل اجتماعی، هماهنگی کمتری با دیگران نشان دهند. البته نباید از این یافته نتیجه گرفت که هر فرد تنها الزاماً چنین الگوی عصبی دارد یا همزمانی پایین علت مستقیم تنهایی است. رابطه میان مغز و رفتار اجتماعی پیچیده است و میتواند در دو جهت عمل کند. با این حال، یافتهها این احتمال را تقویت میکنند که ارتباط اجتماعی سالم با فرایندهای قابل مشاهده در سطح مغز ارتباط دارد.
پژوهشهای جدیدتر نیز نشان دادهاند که آثار یک تعامل اجتماعی مثبت ممکن است برای مدتی پس از پایان گفتوگو باقی بماند. در مطالعهای با حضور ۵۵ زوج مادر و نوجوان، فعالیت مغزی پیش و پس از یک تعامل چهرهبهچهره مثبت بررسی شد. پس از تعامل، افزایش همزمانی در شبکههای پیشانی ـ گیجگاهی مشاهده شد و میزان این تغییر با هماهنگی رفتاری زوجها در جریان تعامل ارتباط داشت. این یافته احتمال مهمی را مطرح میکند: تعامل اجتماعی ممکن است برای مدتی کوتاه الگوی ارتباط میان مغزها را تغییر دهد.
مطالعهای دیگر که در سال ۲۰۲۶ در Communications Psychology منتشر شده، این موضوع را یک گام جلوتر برده است. پژوهشگران تعاملات مادر و نوجوان و سپس مشاهده همان تعاملات را بررسی کردند. در تعامل زنده، همزمانی عصبی در شبکههای پیشانی ـ گیجگاهی بیشتر از زمانی بود که افراد صرفاً یک تعامل اجتماعی را مشاهده میکردند. این پژوهش همچنین نشان داد که هماهنگی رفتاری میان افراد با هماهنگی عصبی آنها ارتباط دارد و تجربههای اجتماعی مشترک میتوانند ردپای عصبی قابل بازیابی ایجاد کنند.
این یافتهها مفهوم مهمی را وارد علوم اعصاب اجتماعی میکنند: مغز انسان در خلأ فعالیت نمیکند. بخشی از فعالیت مغز در تعامل با دیگران شکل میگیرد و تحت تأثیر محیط اجتماعی قرار دارد. به همین دلیل، برای شناخت رفتار انسان شاید کافی نباشد مغز یک فرد را در حالت انفرادی بررسی کنیم. لازم است ببینیم مغز او هنگام ارتباط واقعی با یک انسان دیگر چه اتفاقی را تجربه میکند.
این رویکرد میتواند در آموزش نیز اهمیت داشته باشد. اگر هماهنگی عصبی و رفتاری با مشارکت، توجه و احساس ارتباط اجتماعی مرتبط باشد، ممکن است بتوان از آن برای مطالعه بهتر فرایند یادگیری گروهی استفاده کرد. در یک کلاس درس، رابطه میان معلم و دانشآموزان و همچنین روابط میان دانشآموزان میتواند بخشی از فرایند یادگیری باشد که در سطح عصبی نیز قابل مطالعه است. پژوهشهای آینده میتوانند بررسی کنند که آیا افزایش تعامل، همکاری و فعالیتهای مشترک میتواند به شکلگیری الگوهای مطلوبتر هماهنگی اجتماعی کمک کند.
کاربرد دیگر این یافتهها به سلامت روان مربوط میشود. پژوهشگران در حال بررسی این هستند که آیا میتوان همزمانی بینمغزی را در محیطهای درمانی به کار گرفت. یک ایده نوظهور، استفاده از بازخورد عصبی چندمغزی یا Multi-brain neurofeedback است؛ روشی که در آن فعالیت عصبی چند نفر به صورت همزمان بررسی میشود و تلاش میشود فرایندهای ارتباطی میان آنها به شکل هدفمند تقویت شود. یک مقاله مروری در Trends in Cognitive Sciences در سال ۲۰۲۶، ظرفیت این رویکرد را برای آموزش، درمان و هدایت تعاملات اجتماعی بررسی کرده است.
البته هنوز فاصله قابل توجهی میان یافتههای آزمایشگاهی و کاربرد بالینی وجود دارد. اینکه دو مغز در یک تعامل اجتماعی هماهنگی بیشتری نشان میدهند، به خودی خود به معنای موفقیت ارتباط یا سلامت رابطه نیست. همچنین نمیتوان از روی یک الگوی EEG به سادگی میزان همدلی، عشق یا کیفیت رابطه دو نفر را تعیین کرد. همزمانی عصبی یک شاخص پیچیده است که باید در کنار رفتار، شرایط محیطی، ویژگیهای فردی و کیفیت رابطه تفسیر شود.
با وجود این محدودیتها، مسیر پژوهش بسیار امیدوارکننده است. در سالهای آینده احتمالاً مطالعه ارتباط اجتماعی بیش از گذشته از سطح فردی به سطح «تعامل» حرکت خواهد کرد. به جای اینکه فقط بپرسیم در مغز یک فرد هنگام صحبت کردن چه اتفاقی میافتد، میتوان پرسید در مغز دو انسان که با یکدیگر گفتوگو میکنند چه اتفاقی رخ میدهد و چگونه فعالیت عصبی آنها بر یکدیگر اثر میگذارد.
از منظر اجتماعی نیز این یافتهها پیام قابل توجهی دارند. انسان برای ارتباط سالم به تماس واقعی، گفتوگو، بازی، همکاری و تجربه مشترک نیاز دارد. فناوری میتواند فاصلهها را کاهش دهد، اما پژوهشهای علوم اعصاب نشان میدهند که حضور واقعی انسانها در کنار یکدیگر ویژگیهایی دارد که در ارتباط متنی به همان اندازه ایجاد نمیشود. در مطالعه مادران و نوجوانان، ارتباط حضوری نسبت به پیامرسانی متنی هماهنگی قویتری در برخی شبکههای بینمغزی ایجاد کرد.
عفت حیدری روانشناس اجتماعی و فرهنگ یار تاب آوری ایران تاکید میکند چنین تحقیقاتی درباره هماهنگی مغزها تصویر تازهای از ارتباط انسانی ارائه میکند. وقتی دو انسان با توجه، مشارکت و حضور واقعی با یکدیگر ارتباط برقرار میکنند، فقط اطلاعات میان آنها جابهجا نمیشود؛ فعالیت مغزی و رفتاری آنها نیز میتواند تا حدی در یک الگوی مشترک قرار گیرد. این پدیده میتواند یکی از پایههای زیستی ارتباط، یادگیری اجتماعی، پیوند عاطفی و انسجام گروهی باشد. از این منظر، «همموج شدن با دیگری» دیگر صرفاً یک تعبیر شاعرانه نیست؛ بلکه مفهومی است که علوم اعصاب اجتماعی تلاش میکند سازوکارهای زیستی آن را اندازهگیری و درک کند.
















