او که با سادگی و صداقت، شهادت را شغلی برای عشق به وطن میدانست، از نانوایی محله تا میدانهای تیر و پادگانهای مرزی، مسیر تکاملش را با ایثار و غیرت پیمود. این متن، مرور کوتاهی است بر زندگی پرشور و پایان جاویدان رامین اسدی موری.
تا چشم کار میکرد، زمین پیدا نبود. کوه و دشت مملو از درختان سبز بلوط بود. کوه و دشت و صحرا موج میزد از درختان بلوط. آب رودخانه بازفت تنه میزد به شنهای ساحل. رامین پسر چست و چالاک روستای تبرک، میان این طبیعت بکر قد کشید. تا محل پرورش ماهی یک نفس میدوید. پدرش در حال سروسامان دادن به غذای ماهیها بود. رامین دوره دبستان را در تبرک گذراند و سپس همراه خانواده راهی بازفت شد؛ شهری که از هر طرف میرفتی، جوی آب در آن جاری بود. زمستانهای پر از برف و تابستانهای سرسبزیداشت.
رویاهای کودکی و اشتیاق به شهادت
رامین ادامه تحصیل داد. مدیر مدرسه چند بار مادر رامین را خواسته و با لهجه لری گفته بود: «ذهن خیبی داره. کُر همه چی دونی داری.» معلم مدرسه راهنمایی در درس انشا گفته بود: «دوست دارید در آینده چه کاره شوید؟» رامین دفترش را جلوی صورت باریک و استخوانیاش گرفته و خوانده بود: «دوست داروم شهید ابوم.» معلم چشمش را چرخانده و با تعجب به رامین نگاه کرده و سرش را جنبانده بود. رامین با همان سادگی و صداقت گفته بود: «خو، آقا شهادت هم شغله.»
هنر شاطر شدن در نوجوانی
دوران دبیرستان را گذراند و رشته برق را انتخاب کرد اما بچه زبر و زرنگ خانه، دل به درس خواندن رضا نداد. رفت توی نانوایی محله. روزهای اول آرد الک میکرد و نان داغ را از تنور بیرون میکشید. حواسش به مشتریها بود. اگر کسی پول نداشت، میزد به حساب خودش. کمکم یاد گرفت خمیر نان را توی مشت بچرخاند و چانه بگیرد. خمیر را توی کف دستش میچرخاند و با همه هنر ۱۷سالگیاش چانههای خمیر را کنار هم میچید. هنر شاطر شدن را زود توی مشت گرفت. حواسش به مشتریها بود تا کسی بدون نان به خانهبرنگردد.
وداع با «دا» و اعزام به خدمت …
















