داستان به اینجا برمیگشت که در تورقی در کتاب خاطرات علیخان ظهیرالدوله، داماد ناصرالدینشاه، به این موضوع برخوردم که ساختمان مجاور این خانقاه، زمانی در دوره مظفرالدینشاه، محل تشکیل جلسات انجمن اخوت بوده است. این انجمن یکی از مهمترین انجمنهای سازمانیافته و مخفی در تاریخ معاصر ایران بوده و هدفش مبارزه با ظلم و جور حاکمان مستبد بوده است.
پادکست را اینجا بشنوید کد صوت دانلود صوت اصلی
خب، میدانستم آن ساختمان مورد بحث، محل تشکیل جلسات انجمن بوده و در حوادث به توپ بستن مجلس توسط قوای محمدعلیشاه در سال ۱۲۸۷ با خاک یکسان شده است. اما پیش خودم گفتم حتماً محمد خالوخان، که متولی خانقاه است، اطلاعات بهدردبخوری درباره انجمن دارد که به دردم بخورد.
حدسم درست بود و وقتی استکان دوم کمر باریک چای دمسیاه لاهیجان را با باقلوای قزوین در دهان مزمزه کردیم، دیگر موتور محمد خالوخان گرم شده بود و درباره انجمن نقالیها میکرد.
اما آنجایی از حرفهایش که به کار امروز ما میآید، از این قرار بود:
به عشق مولا علی، در ساختمان انجمن اخوت، هنگام برگزاری جلسات، ۱۱۰ صندلی میگذاشتند. اعضایش هم یکی از دیگری مشهورتر و اسمیتر؛ از محمود جم و حکیمالملک که هر دو بعدها نخستوزیر شدند بگیرید تا سیفالدوله، پسر فتحعلیشاه، و سید هاشم ملکمدنی، تاجر بسیار ثروتمند ملایری. البته بعد از دوره قاجار، باز در دوره رضاشاهی، این انجمن برای مبارزه با استبداد رضاشاهی جان تازهای میگیرد.
یکهو انگاری که محمد خالوخان انبار باروتی باشد که کبریت کشیدهاند به آن، صدایش رفت بالا و گفت: «آخ امان از اون ارمنی بیشیلهپیله!»
منظورش آرسن میناسیان بود که وسطهای حرفش اسمش را پراندم و حالا بحث را پیرمرد برد سراغ این ارمنیجان.
آرسن ارمنی قاطی این دراویش صفیعلیشاهی چه کار میکرد؟ محمد خالوخان میگفت: «دغدغه داشت؛ دغدغه مردم. اینها که دیگه مسلمون و غیرمسلمون نداره، آدمیت لازمه.»
از قرار معلوم، وقتی کار انجمن اخوت بالا میگیرد و اعضایش با اقصی نقاط کشور ارتباط میگیرند، این آرسنخان میناسیان قسمت گیلان و رشت را بر عهده میگیرد.
آخر یک رشت بود و یک آرسنخان میناسیان.
پیچیدن آوازه شهرتش هم از این قرار اتفاق افتاد. تازه جنگ جهانی دوم تمام شده بود و هنوز سایه قحطی و نداری از سر این مردم کنار نرفته بود. اینها کم بود، تب تیفوس هم بیداد میکرد. چه خانوادههایی که بچههای دستگلشان، قد و نیمقد، از تیفوس در امان نماندند.
رشت هم از این قاعده مستثنی نبود. یک کربلایی سالمی بود که سوپرمنی بود برای خودش. اندازه چهار تا آدم بزرگ غذا میخورد و اندازه ده نفر کار میکرد. یک رشت عاشقش بودند، از بس گرهگشای مشکلات خلقالله بود.
مثلاً یک بار جان سه کارگر چوببری پشت میدان شهرداری را که زیر بار چوب مانده بودند و پاهایشان له شده بود، نجات داد. یا چند باری مثل شیر بیشه زده بود به دل ساختمانهای آتشگرفته و خلاصه عمر عده زیادی در رشت، اول به خواست خدا بود و بعد به همت این کربلایی سالم.
اما از بد روزگار، این کربلایی سالم به تیفوس مبتلا شد. چارستون آن قامت ستبر و کوهمانند در چند روز انگاری دود شد و رفت آسمان. خرج دوا و درمان تیفوس بالا بود و کربلایی سالم هم آنقدر مناعت طبع داشت که زیر بار قرض یا خیریه نمیرفت. همین شد که حالش بدتر و بدتر شد تا اینکه رو به قبله خواباندنش.
تا اینکه شانس در خانهاش را زد و یکی از آشنایان گفت: «برای چی زانوی غم بغل گرفتهاید؟ سری به داروخانه کارون بزنید که مال یک ارمنی است به نام آرسن. داروساز تجربی است، برای همین داروهایش ارزانتره. حرف پشت سر داروهایش زیاده. یک عده میگویند داروهایش را آزمایشی برای دولت و ارتش میسازه تا اگر کسی نمرد و اثر سوئی نداشت، بدن تولید انبوه بشه. اما واقعیت این بود که تا به حال نشنیده بودند کسی ازش دارو بگیره و حالش بهتر نشه.»
از مجموعه پادکست ماشاهیر جاودانه ایران، پادکست سربازان روس با زن ستارخان چه کردند؟ را اینجا بشنوید
آرسن وقتی از دستتنگی کربلایی سالم باخبر شد، هیچچیز پول نگرفت. وعده داد هر وقت حالش خوب شد و دوباره حال کار کردن داشت، از اولین مزدش بیاید و پول دواها را بدهد.
به هفته نکشیده، آب رفت زیر پوست کربلایی سالم و چهار ستون بدنش دوباره راست شد. پول داروها را هم داد.
شهرت کربلایی سالم و نجات یافتن معجزهمانندش از چنگال مرگ، منجر به این شد که آوازه داروهای آرسنخان و تشخیص درجهیکش در رشت و اطراف بپیچد. اینطور شد که داروخانهاش، که به عشق بزرگترین رود ایران نامش را کارون گذاشته بود، دیگر جای سوزن انداختن هم نداشت. از چاییدن ساده گرفته تا امراض عجیبوغریبی که خود آرسن را هم شگفتزده میکرد، باعث میشد تا بیماران شفایشان را اول از خدا و بعد از آرسن و داروهایش بخواهند.
کار به جایی کشید که حتی از او طلب جراحی میکردند و برخی تنها در صورتی رضایت میدادند زیر تیغ جراحی بروند که آرسن اتاق عمل را بچرخاند؛ اما آرسن فقط یک داروساز تجربی بود.
مجموع این شرایط باعث شد آرسن داروخانهاش را شبانهروزی کند تا بتواند به همه مراجعان سرویس بدهد. و اینطوری بود که کارون شد اولین داروخانه شبانهروزی ایران.
اما شاید خوشمزهترین حکایت آرسنخان، که به مسیح گیلان هم شهرت داشت، برمیگردد به سالهای دهه ۱۳۳۰؛ زمانی که شباهنگام، زنی سالخورده سرزده وارد داروخانه کارون شد. معلوم بود پیرزن آنقدر گریه کرده بود که دیگر اشک چشمانش خشک شده بود. فقط آنقدر زور داشت که آرسن را قسم به عیسی مسیح بدهد که جان دخترش را نجات دهد.
دختر که در پی یک رابطه عاشقانه بهطور ناخواسته باردار شده بود، از ترس بیآبرویی تریاک خورده بود تا خودکشی کند. از قرار معلوم، پدر بچه، که او هم جوانی آشنا در آستانه ۲۰ سالگی بود، از ترس ازدواج و بچهداری جا زده بود و حالا این مادر سالخورده، از اینجا رانده و از آنجا مانده، به آرسن پناه آورده بود.
اما میدانست از دیوار حرف دربیاید، از آرسن حرفی بیرون نمیآید. تشخیص پزشکیاش هم که حرف نداشت. آرسن هم انگاری زاییده شده بود برای نجات جان آدمها.
اما وقتی به سراغ دختر بختبرگشته رسیدند، چشمانش بسته بود. آرسن تنفس و نبض دختر را تست کرد، صلیبی به نشانه شکر کشید و دو، سهتایی سیلی به گوش دختر زد. چشمان دختر باز شد.
هایهای گریه مادرش بلند شد و گفت: «بزن آرسنخان، بزن! شما نزنی کی بزنه؟ که اگر پدر و برادرهاش بفهمند چه خبطی ازش سر زده، سرش را گوش تا گوش میبرند.»
آرسن گفت: «نگذار دخترت خوابش ببرد.»
آدرس پسر را هم از مادر گرفت و رفت تا آب رفته را به جوی بازگرداند. آخر او معجزهها بلد بود.
پسر بنده خدا هم آدم آنقدرها آدم بدی نبود. شیطنت کرده بود، واقعاً دختر را دوست داشت؛ اما یتیم بود و خرج سه برادر صغیر و مادر بیوهاش او را از ازدواج ترسانده بود. خدا داند آرسن در گوش پسر چه خواند که پسر انگاری جادو شد و ترس از سرش افتاد.
اینطوری شد که هفته بعد عروسی دختر برگزار شد و خیرین رشت هم پول یک زمین زراعی چند هکتاری را برای پسر جور کردند و همه هم دعا به جان آرسنخان کردند که از هر انگشتش یک هنر و اعجاز میبارید.
اما قسمت تلخ ماجرا برمیگردد به سال ۱۳۵۶ که آرسنخان در سن ۷۱ سالگی، قلبش برای همیشه از حرکت ایستاد. خبر که در شهر پیچید، سیل جمعیت به سمت خانه آرسن آمدند. رشت از حرکت ایستاده بود. یک شهر جنازهاش را تشییع کردند و در نبودش گریستند.
روحش شاد. پربیننده ترین پست همین یک ساعت اخیر پست معنادار یک کانال انقلابی و اصولگرای خبر بعد نظرات کاربران خبر قبل اشتراک گذاری : ۲ هواپیمای آمریکایی بلغارستان را ترک کردند بیشتر بخوانید: وقتی اکبر کاشت و همایون گل کرد (+صدا) تماشاخانه بفرمایید جنوب ؛ پیادهروی در حمام داغ و تخممرغ با طعم آسفالت یک جرعه آب برای هدهد؛ یک گودال مرگ برای کل و بزها / دو تصویر از یک ماجرا فیلم های دیگر عضویت در اینستاگرام عصر ایران ۱۵ سال پیش در چنین روزی این لحظه با حافظ گلستان سعدی آموزش زبان انگلیسی آپارات عصر ایران اپلیکیشن عصر ایران




















































































































