مدرسه مهم است؛ شاید بسیار مهمتر از آنچه در هیاهوی اقتصاد، سیاست و مسائل روزمره به چشم میآید. آنچه امروز در یک کلاس کوچک اتفاق میافتد، ممکن است سالها بعد در رفتار یک پزشک، یک قاضی، یک معلم، یک پدر، یک مادر، یک مدیر یا یک شهروند دوباره ظاهر شود. از این جهت، سخن گفتن از مدرسه، سخن گفتن از آینده است. اما درست همینجا پرسشی جدی آغاز میشود: آینده چه کسی؟ و به انتخاب چه کسی؟
اینکه اصلاحات پایدار بدون آموزش و پرورش دشوار است، سخن قابل تأملی است. اما مدرسه تنها زمانی میتواند سرچشمه تحول باشد که خود، امکان تحول را در کودک زنده نگه دارد. اگر قرار باشد گذشته را با اندکی آرایش تازه به نسل بعد تحویل دهیم، شاید استمرار ساخته باشیم، اما لزوماً آینده نساختهایم. آینده از جایی آغاز میشود که نسل بعد حق داشته باشد آنچه را از ما گرفته، دوباره ببیند.
مدرسه میتواند به کودک زبان بدهد، دانش بدهد، او را با تاریخ، فرهنگ، اخلاق، هنر و جهان آشنا کند. میتواند دلیل آوردن، شنیدن، مسئولیتپذیری و زیستن در کنار دیگری را بیاموزد. اما آیا حق دارد از پیش تصمیم بگیرد که این کودک در پایان دقیقاً چگونه انسانی باشد؟ شاید مرز تربیت و تصرف همینجاست: تربیت، چراغی در دست انسان میگذارد؛ تصرف، راه را نیز به جای او انتخاب میکند.
هیچ مدرسهای بیارزش نیست و نباید باشد. آزادی هم به معنای بیقاعدگی و رهاکردن کودک نیست. اما ارزش از جایی مسئلهدار میشود که از موضوع گفتوگو به نتیجه از پیش مقرر تبدیل شود. اگر پاسخ پیش از پرسش آماده باشد، پرسش دیر یا زود به نمایش بدل میشود.
…






















































































































