اشاره: او کودکی بود که دنیا را نمیخواست، نوجوانی که مهربانیاش زبانزدِ همه بود، جوانی که برای خوشحالیِ دیگران از جانودل مایه میگذاشت، و سرانجام، شهیدی که در میدانِ فردوسی، برای نجاتِ مجروحان دوید و به آرزویِ دیرینهاش رسید.
امین، پسرِ مهربانِ مادری که هنوز هر روز صبح برایش چای میگذارد، همسری که به مزارش میرود و با او دردِ دل میکند، و پدرِ آرسامِ پنجساله که میگوید: «بابای من زنده است و در آسمانها سیر میکند.»
این، روایتِ خانوادهای است که با وجودِ اندوهِ فراق، به پسرِ خود میبالند؛ پدری که میگوید: امین در قطعهی ۴۲ بهشتزهرا، در کنارِ سردارانِ بزرگ آرمیده است، مادری که میگوید: خوشا به حالِ او که به آرزویش رسید و همسری که تنها دغدغهاش، تربیتِ فرزندش در مسیرِ پدر است.
این، قصه عشقی است که نه با مرگ، که با شهادت، جاودانه شد؛ قصه جوانی که برایِ عزتِ وطن و آرمانهایش، از همهچیز گذشت و حالا، در آسمانها، برایِ ما دعا میکند.
آغاز سخن با مادر شهید
مادر شهید که سن و سالی از او گذشته است، بارها و بارها در مسیر مصاحبه، از عشق و محبت دوطرفه که بین امین شهیدش با خود بود، گفت. …
























































































































































