چهارشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۷ / Wednesday, 12 December, 2018

عبدالوهاب‌ البیاتی‌


عبدالوهاب‌ البیاتی‌
بدرود
ای‌ تهران‌
بغداد، ای‌ شهر ستارگان‌
و آفتاب‌، كودكان‌ و انگور
و ترس‌ و اندوه‌
كی‌ آسمان‌ آبیت‌ راخواهم‌ دید؟
كه‌ با شوق‌ و مهربانی‌ می‌تپد
كی‌ دجله‌ را در پاییز خواهم‌ دید؟
آن‌ پرخروش‌ اندوهگین‌
كه‌ پرندگان‌ از آن‌ مهاجرت‌ می‌كنند
و تو ای‌ شهر نخل‌ و گریه‌
ای‌ ساقی‌ سبز
كه‌ در باغ‌ اشراف‌ گردش‌ می‌كنی‌
كی‌ خیابان‌های‌ درازت‌ را خواهم‌ دید؟
پیش‌درآمد: شعر معاصر عراق‌ علمدار و پیش‌ روی‌ شعر سپید جهان‌ عرب‌ است‌. ظهور شاعرانی‌ بنام‌ همچون‌ بدر شاكرالسیاب‌، نازك‌ الملائكه‌ و عبدالوهاب‌ البیاتی‌ غوغایی‌ در ادبیات‌ عرب‌ به‌ راه‌ انداخت‌ كه‌ تا امروز اثرات‌ شگرف‌ آن‌ هویدا است‌. آنها با وامداری‌ از ادبیات‌ قدیم‌ این‌ زبان‌ چنان‌ در فضا و قالب‌های‌ شعری‌ نوآوری‌ ایجاد كردند و چنان‌ از این‌ فضا و مفاهیم‌ تازه‌ برای‌ بیان‌ آلام‌ جامعه‌ بشری‌ سود جستند كه‌ بحق‌ می‌توان‌ آنها را مبدعان‌ ادبیات‌ سپید عرب‌ نامید.
«عبدالوهاب‌ البیاتی‌» در توسعه‌ بخشیدن‌ به‌ ظرفیت‌های‌ شعر عرب‌ در حیطه‌ بیان‌ و معانی‌ و به‌ كارگیری‌ ظرافت‌های‌ اساطیری‌ به‌ شكل‌ معاصر آنها، از پیشگامان‌ محسوب‌ می‌شود. احساساتی‌ همچون‌ غم‌، عاطفه‌، انتقام‌ و آرمان‌خواهی‌ در شعر او موج‌ می‌زند.
آه‌ چه‌ دوری‌ از وطن‌
همچون‌ رویایی‌ از پنجره‌ تو را می‌بینم‌ در خواب‌
نخلستان‌های‌ تو در سپیده‌ دمان‌ مرا بیدار می‌كند.
«عبدالوهاب‌ احمد جمعه‌ خلیل‌ البیاتی‌» در ۱۹ دسامبر سال‌ ۱۹۲۶ در محله‌ «باب‌ الشیخ‌» بغداد در نزدیكی‌ مسجد و مقبره‌ شیخ‌ عبدالقادر الجیلانی‌ صوفی‌ معروف‌ و یكی‌ از برجسته‌ترین‌ شاگردان‌ حلاج‌ دیده‌ به‌ جهان‌ گشود.
او در خانواده‌یی‌ فقیر و در محله‌یی‌ كه‌ به‌ قبرستان‌ مشرف‌ بود و هر روز شاهد تشییع‌ جنازه‌ دست‌كم‌ پنج‌ نفر بود، پرورش‌ یافت‌. البیاتی‌ خود در مورد دوران‌ كودكیش‌ چنین‌ می‌گوید: «شهری‌ كه‌ من‌ در آن‌ متولد شدم‌ با سایر شهرهای‌ كشورهای‌ عربی‌ اختلاف‌ فاحشی‌ داشت‌. آن‌ زمان‌ بغداد از ناامیدی‌ انسانی‌ كه‌ لازمه‌ جوامع‌ فقیر بود، رنج‌ می‌كشید، با همان‌ سن‌ كم‌ از خود می‌پرسیدم‌ چرا باید انسان‌ سال‌ها رنج‌ تحمل‌ كند تا در زندگی‌اش‌ تغییراتی‌ حاصل‌ شود اما درست‌ همان‌ موقع‌ مرگ‌ فرا می‌رسد و امانش‌ را می‌گیرد.»
وی‌ پیش‌ از ورود به‌ دبستان‌ در مكتبخانه‌یی‌ كه‌ به‌ خواندن‌ و نوشتن‌ و خواندن‌ قرآن‌ كریم‌ اختصاص‌ داشت‌، به‌ فراگیری‌ قرآن‌ پرداخت‌. سپس‌ در سال‌ ۱۹۳۲ وارد مدرسه‌ پسرانه‌ باب‌الشیخ‌ شد. در خلال‌ همین‌ سال‌ها بود كه‌ وی‌ توانست‌ استعداد و نبوغ‌ خود را به‌ همگان‌ نشان‌ دهد و با نمرات‌ عالی‌ مقطع‌ دبستان‌ را پشت‌ سر گذاشت‌.
وی‌ در زمانی‌ كه‌ تنها هشت‌ سال‌ داشت‌ با «فواد التكرلی‌» دوست‌ و این‌ آشنایی‌ تا آخر عمر آن‌ دو تداوم‌ یافت‌. وی‌ در خصوص‌ آن‌ دوران‌ چنین‌ می‌گوید: «وقتی‌ كه‌ تنها ده‌ سال‌ داشتم‌ با همكلاسی‌ها و دوستانم‌ فوتبال‌، والیبال‌ و بعضی‌ وقت‌ها نیز پیاده‌روی‌ می‌كردیم‌ این‌ پیاده‌روی‌ها گاهی‌ تا دهها كیلومتر نیز ادامه‌ می‌یافت‌. بعدا كه‌ كمی‌ بزرگتر شدم‌ تفریحاتم‌ نیز متفاوت‌ شد. گاهی‌ به‌ اتفاق‌ دوستانم‌ به‌ سینما می‌رفتم‌ و فیلم‌های‌ روز كه‌ عكس‌های‌ تبلیغاتی‌ آن‌ بر در و دیوار شهر چسبیده‌ بود را می‌دیدیم‌.
بعضی‌ وقت‌ها نیز با پول‌ جیبی‌ كه‌ پدرم‌ می‌داد، مجله‌ها و كتاب‌هایی‌ را می‌خریدم‌ و روزی‌ چندین‌ بار آن‌ را با شوق‌ فراوان‌ می‌خواندم‌.» البیاتی‌ در كتاب‌ خاطرات‌ خود از عشق‌ و علاقه‌ شدیدش‌ نسبت‌ به‌ زنی‌ متاهل‌ سخن‌ می‌گوید كه‌ چهره‌اش‌ را كه‌ در سن‌ ۱۳ سالگی‌ دیده‌ بود، تا واپسین‌ لحظات‌ زندگیش‌ همراه‌ و به‌ یاد داشت‌.
به‌ هر روی‌، در همین‌ شهر تحصیلات‌ خود را شروع‌ كرد. در سال‌ ۱۹۵۰ از دانشسرای‌ عالی‌ تربیت‌ معلم‌ فارغ‌التحصیل‌ شد. در همین‌ سال‌ اولین‌ دفتر شعرش‌ با نام‌ «فرشتگان‌ و شیاطین‌» را به‌ چاپ‌ رساند. در سال‌ ۱۹۵۴ و پس‌ از آنكه‌ رژیم‌ سلطنتی‌ عراق‌ مجله‌ «الثقافهٔ الجدیدهٔ» او را تعطیل‌ كرد به‌ بیروت‌ رفته‌ و پس‌ از كودتای‌ چپگرای‌ عبدالكریم‌ قاسم‌ در سال‌ ۱۹۵۸ به‌ عراق‌ برگشت‌ و پس‌ از آن‌ به‌ عنوان‌ وابسته‌ فرهنگی‌ عراق‌ در مسكو بسر برد كه‌ طی‌ چند سال‌ اقامت‌ در شوروی‌ سابق‌ با شاعر برجسته‌ تركیه‌ یعنی‌ ناظم‌ حكمت‌ آشنا شد. او مدتی‌ در وین‌ و دیگر شهرهای‌ اروپای‌ شرقی‌ در تبعید بود. حكومت‌ وقت‌ عراق‌ در سال‌ ۱۹۶۳ شناسنامه‌ و گذرنامه‌ عراقی‌ او را باطل‌ كرد.
پس‌ از كودتای‌ ۱۹۶۸ بار دیگر به‌ عراق‌ برگشت‌ و از سوی‌ دولت‌ عراق‌به‌ عنوان‌ رایزن‌ فرهنگی‌ عراق‌ در قاهره‌ تعیین‌ شد. وی‌ سال‌ها در مصر زندگی‌ كرد تا اینكه‌ در اوایل‌ دهه‌ نود در اعتراض‌ به‌ جنگ‌هایی‌ كه‌ رژیم‌ عراق‌ به‌ راه‌ انداخته‌ بود به‌ اردن‌ رفت‌ اما دو سال‌ پیش‌ از مرگش‌ به‌ دمشق‌ رفت‌ و تا هنگام‌ مرگ‌ در این‌ شهر بود.
آیا این‌ تویی‌ ای‌ سرنوشت‌ من‌!
كه‌ در پی‌ تو ارابه‌ها و مردگان‌ در تكاپویند
و برای‌ ما در طول‌ راه‌ دام‌ می‌گسترند و
لبخندها را به‌ سرقت‌ می‌برند
و این‌ بیشه‌ها را غرق‌ در تیرگی‌ می‌كنند
گنجشك‌هایی‌ در آشیان‌
و تو با بیل‌ می‌كوبی‌
بر دروازه‌ سپیده‌ دم‌
تا در میهمان‌خانه‌های‌ این‌ شهر كه‌ خود مرده‌ و بهارش‌ نیز مرده‌
گور مرا حفر كنی‌.
عبدالوهاب‌ البیاتی‌ در روز ۴ آگوست‌ ۱۹۹۹ بر اثر سكته‌ قلبی‌ درگذشت‌. آثار او به‌ زبان‌های‌ فارسی‌، انگلیسی‌، فرانسوی‌، اسپانیولی‌، روسی‌ و چینی‌ ترجمه‌ شده‌ است‌.
شفیعی‌ كدكنی‌ كه‌ دیوان‌ «آوازهای‌ سندباد» البیاتی‌ را در سال‌ ۱۳۴۸ به‌ فارسی‌ ترجمه‌ كرده‌ در مورد او چنین‌ می‌گوید: «اگر ادونیس‌ تجربه‌ شاعر را، سفر در اعماق‌ كلمه‌ می‌داند، البیاتی‌ ترجمه‌ شاعر را سفر در اعماق‌ حیات‌ و گسستن‌ از اقلیمی‌ و پیوستن‌ به‌ اقلیمی‌ دیگر می‌داند. درونمایه‌ شعرهای‌ او در تحلیل‌ نهایی‌، چنانكه‌ جای‌ دیگر به‌ آن‌ پرداخته‌ام‌ سفر كردن‌ و كوچ‌ است‌. این‌ سفر پایانی‌ ندارد، چرا كه‌ زندگی‌ و تكامل‌ پایانی‌ ندارد، هنرمند و انسان‌ آگاه‌، كسی‌ است‌ كه‌ به‌ شطی‌ می‌پیوندد كه‌ به‌ دریای‌ تكامل‌ می‌ریزد. و اینچنین‌ برداشتی‌ از شعر، با زندگی‌ شخصی‌ او نیز هماهنگی‌ دارد زیرا وی‌ بیشتر عمر خود را در آوارگی‌ و كوچ‌ بسر برده‌ است‌.»
كدكنی‌ می‌افزاید: وقتی‌ كتاب‌های‌ البیاتی‌ از ابریق‌های‌ شكسته‌ تا واپسین‌ آثارش‌ را می‌خوانی‌ در می‌یابی‌ كه‌ چگونه‌ از آن‌ شاعر جوان‌ چپگرای‌ عراقی‌ در دهه‌ پنجاه‌ میلادی‌ كه‌ شعرهایش‌ سرشار از مجازها و مفاهیم‌ سیاسی‌ اجتماعی‌ است‌ دور شده‌ و در دهه‌ نود به‌ شاعری‌ عارف‌ و فیلسوف‌ نزدیك‌ شده‌ است‌. منظورم‌ شاعری‌ است‌ كه‌ مقوله‌های‌ هستی‌ و وجود و بود و نبود، ذهنش‌ را به‌ خود مشغول‌ كرده‌ است‌... شعرهای‌ البیاتی‌ یكی‌ از استخواندارترین‌ جلوه‌ های‌ شعر معاصر عرب‌ به‌ شمار می‌ رود كه‌ درونمایه‌های‌ تغزلی‌، فلسفی‌ و اجتماعی‌، بارزترین‌ وجوه‌ آن‌ است‌. وی‌ در این‌ راه‌ از میراث‌ فرهنگی‌ عربی‌ و ایرانی‌ بهره‌ فراوان‌ برده‌ است‌.
خاطرنشان‌ می‌شود كه‌ عبدالوهاب‌ البیاتی‌ از شیفتگان‌ فرهنگ‌ و تمدن‌ ایرانی‌ بود و شاید در میان‌ شاعران‌ و نویسندگان‌ عرب‌ كمتر كسی‌ را می‌یابیم‌ كه‌ اینگونه‌ نمادهای‌ فرهنگی‌ و تاریخی‌ ایران‌ را در شعر خود به‌ كار گرفته‌ باشد.
«ماه‌ شیراز» نظری‌ به‌ كتاب‌ «الطواسین‌ حلاج‌» محاكمه‌ در نیشابور، رنج‌ های‌ فریدالدین‌ عطار، تصویر جوانی‌ سهروردی‌، بازخوانی‌ دیوان‌ شمس‌ تبریزی‌، تنها چند عنوان‌ برگرفته‌ از كتاب‌ها و شعرهای‌ او است‌. وی‌ در گفت‌وگوهای‌ خود علاقه‌اش‌ را به‌ شهر اصفهان‌ و معماری‌ آن‌ نشان‌ می‌دهد. نیشابور و شیراز را می‌ستاید و برای‌ حلاج‌ شعر می‌گوید.
البیاتی‌ سرانجام‌ بیست‌ و چند روز قبل‌ از مرگش‌ به‌ یكی‌ از آرزوهای‌ زندگی‌ خود رسید و در روز ۱۳ مرداد ۷۳ به‌ ایران‌ آمد و از اصفهان‌ و شیراز دیدن‌ كرد اما سفرهایش‌ همچون‌ سفر بسیاری‌ اندیشمندان‌ دیگر در نهایت‌ سكوت‌ انجام‌ گرفت‌.
بر دروازه‌های‌ تهران‌ دیدیمش‌
دیدیمش‌
كه‌ آواز می‌خواند
و جواهر جان‌ انگاشتیم‌ عمر خیام‌ است‌
بر چهره‌اش‌ زخمی‌ ژرف‌ و دهانش‌ از شگفتی‌ باز
آواز می‌خواند، با دو چشمش‌ سرخ‌
كه‌ بامداد را می‌ماند،...
بدرود ای‌ تهران‌
ای‌ عالیمقام‌
خانه‌ام‌، بدرود
مادرم‌، بدرود

ترجمه‌: عدنان‌ غس‌ریفی‌

منبع : روزنامه اعتماد

مطالب مرتبط

خانه هنوز هم سیاه است

خانه هنوز هم سیاه است
● یادی از فروغ فرخزاد و عصیان صادقانه‌اش
« من از میان ریشه‌های گیاهان گوشتخوار می‌آیم
ومغزمن هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه‌ای است که او را
در دفتری به سنجاقی
مصلوب کرده بودند»
آن چه در یک دید کلی درمورد « فروغ فرخزاد» اتفاق افتاده وهنوز هم می‌افتد، غیر قابل درک بودن نوع تفکر و نگاهش به هستی است. نگاهی که البته ریشه درشرایط زندگی‌اش داشت. غیر قابل تصور برای مردمانی به شدت سنتی که نیمی از جمعیت‌اش در کنج آشپزخانه‌ها مشغول تمکین از نیمی دیگرند. برای اینان البته «عصیان» و« جسارت» شاعری چون« فروغ» - نه دروهله‌ی اول به عنوان هنرمندی اجتماعی- بل به عنوان یک «زن شرقی» عصیانی بود هولناک و غیرقابل درک. همین عدم توانایی درک، باعث شد تا از او به عنوان مرتدی که نه به درد این دنیا می‌خورد و نه آن دنیا ، یاد شود- وهنوز هم کم و بیش می‌شود-!
درجامعه‌ای که مرده پرستی درآن چون سنتی دیرینه حکمفرماست وتا هنرمندی ازنعمت مرگ! برخوردارنشود، ازکنج عزلت بیرون نخواهد آمد، البته هم که باید تراژدی زندگی‌اش، تعیین کننده‌ی بسیاری ازمسائل باشد.
با کمی تامل در شرایط زندگی جامعه‌ی ما، با تمام سنت و تحجرهایش و با تمام عقب ماندگی‌های مادی و فرهنگی نگرانی او از تزلزل زندگی، به خوبی نشان دهنده‌ی عشق اش به زندگی و آینده است. با این وصف آیا نمی‌توانیم بگویم اتفاقا او به تحکم این روابط - البته برمبنای کار برابری و انسانیت - فکر می‌کرد؟
وخرافه‌هایش، دور از ذهن هم نیست که شاهد چنین تراژدی‌هایی در این آشفته بازار باشیم. آشفته بازاری که درآن، هنرمند مجبوراست - تنها و در گوشه‌ی عزلت- نشسته و به تنهایی صلیب آگاهی و دانش را بر دوش بکشد. او تنها‌ست، زیرا برخلاف مسیر آب حرکت می‌کند و دقیقا به دلیل همین امر، مزاحم « سیاست بازان» است. اما همین مزاحم، وقتی می میرد- برای مرده پرستان سیاست پیشه – تبدیل می شود به حربه‌ای جهت به وجود آوردن تراژدی تازه. تراژدی ای به نام « قضاوت»! دراین جا کیست که این دور تسلسل را در جایی قطع کند؟
« فروغ» نه تنها چنین سرنوشتی را ازسرگذرانده، بل به ستیزه با آن- در دوران کوتاه زندگی‌اش- پرداخته است. او ازآن جا که زن بود( البته به زعم خودش خوشبختانه ولی به زعم جامعه‌ی مردسالار، بدبختانه) مجبور بود یک تنه، این ستیزه را شروع کند وبه سرانجامی برساند.
اگرنیم نگاهی به شرایط عینی و ذهنی دوره‌ی «فروغ» بیاندازیم، آن وقت به راحتی می‌توانیم تضادهای یک جامعه‌ی در حال گذار را دریابیم. تضادهایی که از طرفی، بین تفکرعقب مانده و رو به اضمحلال نظام فئودالی با ورود پدیده های مدرنیته است و ازطرفی هم، بین همین نگاه مدرن تاز پا، با نگاه به اصطلاح مدرن اما به شدت سطحی و تحمیلی از سوی سرمایه داری درحال رشد.
در این دوره‌ی گذاراما، نگاه به «زن» نیز، درگیربا چنین تضادهایی است. از سویی آن چنان دیکته شده و کم عمق که عمق حقارت نسبت به این قشر- با تمام ادعاهایی که برای مدرن جلوه دادن چنین نگاهی انجام می‌شود- به خوبی نمایان خواهد بود، از سویی نیز نگاه واقعا مدرن که تازه می‌خواست پا بگیرد والبته که با عوامل زیربنایی و روبنایی جامعه وارد تضادهای اساسی می شود.
در چنین فضایی است که« فروغ» در خانواده‌ای نیمه اشرافی با اخلاق مرد سالانه به دنیا می‌آید، رشد می کند و خیلی زود هم با روابط به شدت تبعیض آمیزجامعه ی مردسالار و مذهبی آشنا می‌شود.
« آن عشق و ازدواج مضحک در شانزده سالگی، پایه‌های زندگی آینده‌ی مرا متزلزل کرد»
نگرانی او از تزلزل زندگی، به خوبی نشان دهنده‌ی عشق اش به زندگی و آینده است. با این وصف آیا نمی‌توانیم بگویم اتفاقا او به تحکم این روابط - البته برمبنای کار برابری و انسانیت - فکر می‌کرد؟
« آرزوی من آزادی زنان ایران و تساوی حقوق آن ها با مردان است»
« من به رنج‌هایی که خواهرانم در این مملکت در اثر بی عدالتی مردان می‌برند، کاملا واقف هستم و نیمی از هنرم را برای تجسم درد‌ها و آلام آن‌ها به کار می‌برم.»
با توجه به چنین دید ونگاهی از سوی او به روابط سنتی حاکم بر خانواده‌ها، تضاد فکری‌اش با«پرویزشاپور» چندان هم دور از ذهن نخواهد بود. اتفاقی که سرانجام در سال( ۱۳۳۴ ) می‌افتد و او عطای چنین سنتی را به لقای درگیری‌هایش می‌بخشد و از شوهرش جدا می‌شود. در این میان حتی حق قانونی نگهداری تنها پسرش« کامیار» از او سلب شده و اجازه‌ی یک ملاقات ساده را هم به او نمی‌دهند.
« گریزانم از این مردم که با من/ به ظاهر همدم و یک رنگ هستند/ ولی در باطن از فرط حقارت/ به دامانم دو صد پیرایه بستند/ از این مردم که تا شعرم شنیدند/ به رویم چون گلی خوشبو شکفتند/ ولی آن دم که درخلوت نشستند/ مرا دیوانه‌ای بدنام گفتند...»
هرچند فعالیت هنری« فروغ» زود آغازید و اولین دفتر شعرش به نام «اسیر» در(۱۳۳۱ )- وقتی که هفده سال بیش‌تر نداشت- چاپ شد و بعدهاهم به چاپ شعر در مجلاتی چون «روشنفکر» و« فردوسی» و...پرداخت، اما آغاز رویکرد جدی او به شعر، سال ها بعد اتفاق افتاد. وقتی که تمام این تجربیات تلخ و گاه رنج آور را پشت سر گذاشت و به نوعی، از نگاه فردی به نگاه و دیدی اجتماعی رسید. در واقع او توانست به خوبی به سبک و سنگین کردن افکارش و موقعیتی که درآن زندگی می‌کرد بپردازد تا در وهله‌ی اول، به دغدغه‌های ذهنی‌اش - که بسیارآشفته‌اش می‌کرد- سامان بخشد تا بعد بتواند آن را هرچه بیش‌تر با جامعه‌ی آشفته و البته سنتی مانوس کرده، با دیدی اومانیستی عینیت بخشد.
به این ترتیب بود « آن داغ ننگ خورده که می خندید» و« آن کس که می‌گفت دریغ ودرد که زن بودم» چنان فکرش را بسامان کرد که در مدتی کوتاه توانست خود را به عنوان یک شاعر مدرن و خلاق بشناساند.
فروغ پس از چاپ« دیوار»(۱۳۳۵)و« عصیان» (۱۳۳۷) پس از« اسیر»، با انتشار « تولدی دیگر» در سال(۱۳۴۲) در واقع دوباره متولد شد و تولدش این بار اما، نه برای زیستن، بلکه درجهت « فنا» بود. اوبه عنوان شاعری صا حب سبک و اندیشه،چنین فنا شدنی را به جان خرید تا ملکه «سنت»،«تعصب»،«خرافه»،«جهل» و... یک قدم به مرگ نزدیک‌تر شوند.
به این ترتیب«فروغ»، محصول زمانه‌ی پرتنش، دو گانه و پر تلاطمی بود که تراژدی انسان‌ها را به وجود می‌آورد.
« شاید شما هنوز هم راجع به من فکر می‌کنید، مرا یک زن سبکسر با افکار احمقانه ... می‌دانید. کاش این طور بودم. آن وقت می‌توانستم ... به یک اتاقک کوچولو و شوهری که می‌خواست تا آخرعمرش یک کارمند جز دولت باشد و از قبول هرمسئولیت وهر جهشی برای ترقی و پیشرفت هراس داشت... قانع بودم... اما من نمی‌توانم و نمی‌توانستم این طور زندگی کنم...»
اگر بپذیریم هنرمند در برخورد با لحظه لحظه‌ی زندگی خود و جامعه‌ای که در آن می‌زید، چون آیینه‌ای به انعکاس واقعیت‌ها- با دیدی هنرمندانه- می‌پردازد و اگر بپذیریم هنرمندی که حداقل و دروهله‌ی اول به خودش و بعد با دیگران صادق است، خوبی و بدی ،زشتی و پلشتی و زیبایی‌ها را آن چنان که در ذهن حساسش نقش می‌بندد، بدون کم و کاستی به عین می‌رساند- نه برای این که درمانش کند، بل دیگران را به فکر وادارد- آن گاه بهتر می‌توانیم به« قضاوت»‌اش بنشینیم .
و... به طوردقیق در این پروسه است که« فروغ» را به عنوان هنرمندی که دغدغه ی هستی شناسانه داشت، ارزیابی جسارت« فروغ»، عصیان، ایمان به آن چه می‌گفت و می‌خواست و هم چنین صداقتش، همه و همه مضامینی هستند که در آثارش جلب توجه می‌کنند و باعث می‌شوند تا درمقابلش کلاه از سر برداریم می‌کنیم. لیکن اگر می‌بینیم او میان« شعر» و« زندگی» یکی را برمی‌گزیند و با آن عشقی که در وجود عزیزش، نسبت به پدیده‌های زیبا و نازیبای اطرافش دارد، مسیح‌وار صلیب به دوش کشیده و جا نب « شعر» را می‌گیرد، نه برای خود شعر- چیزی که متاسفانه در این آشفته بازار و در بین تمام «غزل فروشان» امروزی شاهدش هستیم - بل به عنوان دریچه‌ای در جهت شناخت هستی، پیوند عشقی و عاطفی انسان‌ها و نه برای توجیه «بودن» بلکه درجهت « چگونه بودن»، آن وقت شرممان می‌گیرد اگر بخواهیم « قضاوت»‌های گذشته را در مورد این بانوی شعرایران تکرار کنیم.
گفتیم دغدغه‌ی هستی شناسانه‌ی« فروغ»، زندگی‌اش را تحت شعاع قرار داده‌بود که خود را در قالب شکلی هنری- ودر این جا به طور خاص، شعر- نمود عینی بخشید. اما آن چه هست برای او چیزی که ضرورت داشت، بیان تجربه‌هایش بود. به هر شکلی که بهتر به انتقال آن بپردازد.
« این که من یک عمر شعر گفتم، دلیل نمی‌شود که شعر تنها وسیله‌ی بیان است. من از سینما خوشم می‌آید. درهرزمینه‌ی دیگرهم بتوانم کار می‌کنم. اگر شعر نبود در تاتر بازی می‌کنم. اگر تاتر نبود فیلم می‌سازم. ادامه دادنش بستگی به این است که حرف‌های من ادامه داشته‌باشد. البته اگر حرفی داشته‌باشد...»
و... درست با چنین دیدی است که در سال(۱۳۳۷) به فیلم سازی روی می‌آورد و پس از آشنایی با« ابراهیم گلستان» دریچه‌ی تازه‌ای از فعالیت هنری‌اش آغاز می‌شود. اولین کاراو دراین زمینه، تدوین فیلم « یک آتش» بود. بعدها در( ۱۳۳۸) برای مطالعه بیش‌تر در مورد فیلم مستند، به انگلستان سفر می کند و در( ۱۳۳۲ ) موسسه‌ی ملی کانادا، تهیه ی فیلمی از مراسم خواستگاری در ایران را به« گلستان فیلم» سفارش می دهد که« فروغ» درآن بازی می کند.
اما مهم‌ترین کارش درزمینه‌ی فیلم سازی، سفر به تبریز و دیدار از جذامیان آسایشگاه« بابا داغی» تبریزاست و نتیجه‌اش، فیلم مستند و به یاد ماندنی« خانه سیاه است»، که در سال( ۱۳۴۲) در فستیوال فیلم آلمان غربی برنده‌ی جایزه‌ی بهترین فیلم مستند می‌شود.
استفاده از جذامی‌ها به عنوان طرد شدگان جامعه که البته نمونه‌ای این طرد شدگان را در بیش تر قشرهای جامعه می‌توان دید، روزمرگی و انسان گرفتار به طور عام و... از شاخص‌های مهم این فیلم است.
« دلم گرفته است / دلم گرفته است/ به ایوان می روم/ و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم / چراغ‌های رابطه تاریکند/ چراغ‌های رابطه تاریکند/ کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد/ کسی مرا به میهمانی گنجشک‌ها نخواهد برد/ پرواز را به خاطر بسپار/ پرنده مردنی است»
«فروغ»- شاه پریان شعر معاصرایران- دربیست و پنجم بهمن سال(۱۳۴۵) در یک حادثه‌ی وحشتناک رانندگی، جان باخت تا«سنت پرستان متعصب» دولتی وغیردولتی ، ازعدم حضورش، احساس امنیت کنند و « مرده پرستان» دیروز و امروز برایش، اشک تمساح بریزند!
« حق با شماست/ من هیچ گاه پس از مرگم/ جرات نکرده‌ام که در آیینه بنگرم/ و آن قدر مرده ام / که هیچ چیز، مرگ مرا دیگر/ ثابت نمی کند»
جسارت« فروغ»، عصیان، ایمان به آن چه می‌گفت و می‌خواست و هم چنین صداقتش، همه و همه مضامینی هستند که در آثارش جلب توجه می‌کنند و باعث می‌شوند تا درمقابلش کلاه از سر برداریم و با تعظیمی، به تجلیل از او بپردازیم و نگذاریم محاق حکومت‌های متعصب و بددل، بیش‌تر از این، دامن فرهیختگان این مرز و بوم را بگیرد...
هرچند اگر، خانه « هنوز هم سیاه است»
ملالی نیست...!
خواهیم گفت:
« ما یوسف خود نمی فروشیم
تو، سیم سیاه خود نگه دار»

وبگردی
تیپ پسر الهام و فاطمه رجبی در آلمان!
تیپ پسر الهام و فاطمه رجبی در آلمان! - «شباهت عجیب علی الهام استاد هوا فضا در دانشگاهی در آلمان به غلامحسین الهام معاون رئیس جمهور سابق!
شبهای داغ مدیترانه !
شبهای داغ مدیترانه ! - «حسن کردمیهن» متهم آمریت حمله به سفارت عربستان به تازگی در کرج، مرکز استان البرز، رستوران راه انداخته است.
حاشیه تازه برای سید احمد خمینی / تصویر
حاشیه تازه برای سید احمد خمینی / تصویر - سید احمد خمینی، نتیجه امام خمینی که چند هفته پیش با ازدواجش خبرساز شده بود، بار دیگر با انتشار عکسی از او و همسرش در حین سوارکاری حساسیت نسبت به خود را برانگیخته است و باعث تحریک مخاطبان و کاربران در فضای مجازی شده است.
رفتار عجیب دو نفر از همراهان رئیس جمهور در زمان سخنرانی!
رفتار عجیب دو نفر از همراهان رئیس جمهور در زمان سخنرانی! - دو نفر از کسانی که همراه رئیس جمهور در سمنان حضور داشتند در هنگام سخنرانی روحانی رفتار غیر معمولی از خود نشان میدادند.
اظهارات جنجالی دو بازیگر زن درمورد فساد شدید در سینما
اظهارات جنجالی دو بازیگر زن درمورد فساد شدید در سینما - ظهارات جنجالی لیلا بوشهری و شقایق دلشاد درباره فساد در سینما: چرا دایرکت میدم فالو نمیکنید؟ ساعت یک شب چرا باید زوایای صورت منو ببینن؟
بخشی دیده نشده از رفتار سخیف مجری تلویزیون با فراستی!
بخشی دیده نشده از رفتار سخیف مجری تلویزیون با فراستی! - بخشی دیگر از برنامه «من و شما» با حضور مسعود فراستی و برخورد توهین آمیز مجری رسانه ملی را می بینید که در رسانه ها باز نشر نشد.
خلاصه داستان و بازیگران سریال بانوی عمارت +تصاویر
خلاصه داستان و بازیگران سریال بانوی عمارت +تصاویر - مریم مومن متولد دهه 70 می باشد و حضورش در بانوی عمارت اولین تجربه بازیگری است و به واسطه این سریال وارد دنیای بازیگری شده است . او در کلاس های تئاتر فعالیت داشته است .
شهردار سابق سلامت و مشغول زندگی جدید است !
شهردار سابق سلامت و مشغول زندگی جدید است ! - پس از اولین گفت وگوی رسمی میترا استاد (نجفی) و تایید ازدواجش با محمدعلی نجفی، حالا شهردار سابق، در نخستین واکنش به جنجال ها، عکس تازه ای از خود و میترا استاد در اینستاگرامش منتشر کرده است.
تصاویری از لحظه ربوده شدن مرزبانان ایرانی در مرز میرجاوه
تصاویری از لحظه ربوده شدن مرزبانان ایرانی در مرز میرجاوه - گروه تروریستی جیش العدل نخستین تصاویر از حمله به پاسگاه مرزی در میرجاوه ۱۴ مهر امسال را منتشر کرد؛
روایتی دردآور از تن‌فروشی زنان در خیابان‌های تهران
روایتی دردآور از تن‌فروشی زنان در خیابان‌های تهران - سه نفر کنار هم حوالی میدان مادر ایستاده‌اند. زنی قد بلند که موهایش زمینه نسکافه‌ای دارد به هر ماشینی که بلندتر بوق می‌زند نزدیک می‌شود و قیمت را آرام و به سرعت بیان می‌کند. او می‌گوید: «... صد هزار تومان، تو ماشین ۷۰ هزار تومان، گروپ ۳۰۰ هزار تومان و جا هم داریم»، جملات کوتاه و بی‌تفاوت بیان می‌شود. جلوتر دختر کم سن و سالی که شاید ۱۶ سال هم نداشته باشد، ایستاده و از سرما نوک بینی‌اش قرمز شده است، با…
چالش جدید با نام «نوه آیت‌ا... یزدی»!
چالش جدید با نام «نوه آیت‌ا... یزدی»! - روز پنجشنبه تصویری در فضای مجازی منتشر شد که قابل تامل بود. زهرا تخشید نوه آیت‌ا... یزدی است که با انتشار تصویری که از دانشگاهش در نیویورک منتشر کرده بود، نوشت: «عکسی که دیروز عصر از دانشگاهم گرفتم با چراغ‌های همیشه روشنش».