
فرهنگی
مرتضی درخشان، نویسنده و روزنامهنگار در دلنوشته جذابی از تشییع امام شهید حضرت آیتالله العظمی سید علی خامنهای در کربلا اینگونه نوشته است:
اول
حرم را شستیم! با تی و آب و دتول کف حرم حضرت عباس علیهالسلام را طوری شستیم انگار کف خانه پدرمان است، طوری تی کشیدیم که میشد روی زمین غذا خورد!
ما که کارهای نبودیم، نشسته بودیم توی حرم که دیدیم توی خلوتی دارند کف حرم را میشویند، افتادیم به دست و پاشان که ما هم بازی!
خادم جوانتر ما را رد کرد و خادم پیر با لباس سفید بلند، وقتی دید دست به ریش بلندم کشیدم و خواهش کردم دلاش سوخت! تی دست خودش و یک تی دیگر را به ما داد، چند لحظه بعد ما اشک میریختیم و دنبال تیها میدویدیم.
حال عجیبی بود، یک احساس منحصر به فرد، دویدن و سُر خوردن بود روی ابرهایی از پنبه و بخار! یک بلیط کارگری بود در بهترین بازار جهان! آن هم برای ما که هیچ چیزی برای فروش نداشتیم. اینها را که مینویسم دوباره اشک توی چشمام حلقه میزند، ما کجا و خادمی حرم حضرت عباس علیهالسلام کجا؟!
حیاط را شستیم، ورودی را شستیم، صحن را شستیم و پای ضریح رسیدیم. میترسیدیم ما را توی اندرونی حرم راه ندهند، اما ما که داخل شدیم درها را پشت سرمان بستند.
ما که داشتیم از این دیدار خصوصی کیف میکردیم و مثل پرندههای گیرکرده در خانه از این کنج به آن کنج میپریدیم اصلا حواسمان نبود که تا چند دقیقه دیگر از اورست رویاهامان به پایین پرت میشویم و شدیم!
تی را از دستمان که گرفتند یک صورت خیس خندان برایمان باقی ماند، چسباندیماش به ضریح و برگشتیم سمت دری که کمکم داشت باز میشد، پیرمرد خادم با همان لباس و کلاه سفید نشسته بود توی راهروی ورودی به سمت ضریح و میخندید، ضریح را نشانام داد و به فارسی دست و پا شکستهای که اغلب خادمان حرم حضرت عباس علیهالسلام بلدند گفت:" کجا میری؟! بیرون از اینجا هیچ خبری نیست!"
برگشتم و به ضریح نگاه کردم، واقعا بیرون از اینجا چه خبر است؟! آنطرف راهرو روبروی پیرمرد نشستم، به دیوار تکیه دادم و به ضریح نگاه کردم، یک جوری که انگار بار اول است که میبینماش، یک جوری که انگار تا حالا هرچه دیده …








