خبر که دهان به دهان پیچید، زندگی برایش سخت شد. به خانه رفیقش رفت. دوش گرفت، لباسهای نو پوشید. از مادر دوستش دو عدد آلو گرفت و خورد، میزبانانش را در آغوش کشید و رفت. اگرچه «قرار بود برگردد»، اما دوشنبهشب، آنقدر در پارک نزدیک خانه نشست تا آثار شیمیایی کار خودش را با بدنش کرد. اول از حال رفت و کمی بعد، در گرگ و میش شب، جان از بدنش خارج شد.







