
وقتی یک موشک تاماهاوک از ناوشکن آمریکایی شلیک میشود، قیمتش روی کاغذ حدود دو میلیون دلار است. اما بهای واقعی آن را نه در بودجه پنتاگون، که در آمارهای پایگاه مدیسون باید جستوجو کرد؛ جایی که روایت خاموش جابهجایی ثروت جهانی ثبت شده است. از سال ۱۹۵۰ تا ۲۰۲۲، اقتصادهای مرکزی جهان ــ آمریکای شمالی، اروپای غربی و ژاپن ــ مجموعاً هشت برابر رشد کردهاند. در همین مدت، ۱۲ اقتصاد پیرامونی که آلیس آمدن آنها را «بقیه» مینامد، ۳۹ برابر بزرگتر شدهاند (با احتساب چین که بهتنهایی ۶۱ برابر رشد داشته است). ایران ۳۵ برابر. این اعداد، حکم یک زمینلرزه ساختاری را دارند: موازنه ثروت جهانی برای همیشه تغییر کرده است، اما ساختار سیاسی- نظامی بینالمللی هنوز در قبضه قدرت قدیم است. این شکاف میان واقعیت اقتصادی و معماری سیاسی، دقیقاً همان چیزی است که نظریه «انتقال قدرت» اورگانسکی آن را خطرناکترین لحظه تاریخ مینامد.
اورگانسکی در سال ۱۹۵۸ استدلال کرد که جنگهای بزرگ نه در اوج قدرت یک هژمون، بلکه درست زمانی رخ میدهند که یک «قدرت در حال ظهور ناراضی(Dissatisfied Rising Power) »ــ مانند چین امروز، یا آلمان ویلهلمی و ژاپن امپریال در گذشته ــ به یک «قدرت مسلط رو به افول» (Declining Dominant Power) ــ مانند ایالات متحده امروز، یا بریتانیای اواخر قرن نوزدهم ــ نزدیک میشود یا از آن پیشی میگیرد. وقتی توان اقتصادی فزاینده قدرت نوظهور دیگر با سهمش از نظم سیاسی-نظامی تطابق ندارد، احتمال منازعه به اوج میرسد. تاریخ اروپا گواه این الگوست: از جنگهای ایتالیا در قرن شانزدهم تا جنگ جهانی دوم، هر بار که موازنه ثروت واژگون شد، نظم کهنه نیز فروریخت. اما نظریه انتقال قدرت تنها توضیح میدهد که «چه زمانی» خطر جنگ بالا میگیرد، نه اینکه «چرا» هژمون قدیم توان حفظ موقعیتش را از دست میدهد. برای پاسخ به این پرسش، باید به مفهوم «بیشینهسازی ثروت» در نظریه واقعگرایی تهاجمی جان مرشایمر رجوع کرد. مرشایمر ثروت را شالوده قدرت نظامی میداند. قدرتی که سهمش از ثروت جهانی …











